تولد

خواهر بوبو واسه پسرش که 10 سالشه تولد گرفته بود و از من خواست که واسه کمک کردن بهش برم اونجا.

توی کارت نوشته بودن از ساعت4 تا 8 ولی جای شما خالی یه سری زلزله 8 ریشتری از ساعت 3 اومدن. من اصلاً فکر نمیکردم که پسرها هم به رفتن به تولد علاقه داشته باشن ولی بیشتر دوستهاش اومده بودن. حدود 25 نفر بودن.

اول که اومدن همه عاقل نشسته بود رو مبل و هیچ کاری نمیکردن. آهنگ گذاشته بودیم ولی همشون خجالت میکشیدن برقصن.به زور یکی دو تا شون که شرتر بودن رو آوردن وسط که کم کم یخ بقیه آب شد که کاش وا نمیشد. خونه رو ،روی سرشون گرفته بودن. فقط جیغ میزدن و بالا پایین میپردین. داد زدنهای بزرگترها هم برای کمتر جیغ زدنشون هم بی فایده بود.

ما هم فقط میخندیدیم و از دست کارهاشون حرص میخوردیم و توی دلمون خودمون رو فحش میدادیم. کادو ها رو که باز کردن هرکی با کاغذ کادو واسه خودش یه توپ درست کرد و شروع کرد به توپ بازی. بلوایی بود اونجا.

یه عده شون تا ساعت 11:30 بودن. همش با خودمون میگفتیم مامانهاشون چقدر خوشحالن که 7 ، 8 ساعت از دست این زلزله ها در امانن. این تولد درس عبرتی واسم شد که دیگه تولد پسر بچه نرم.

/ 32 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تارا

خداوندا عزیزانی دارم رسمشان معرفت و یادشان صفای دل پس آنگاه دست نیاز سوی تو می آورندپر کن از آنچه در مرام خدایی توست . آمین یا رب العالمین [گل][گل] خیلی دوستون دارم فدای معرفت همه تون [بوسه][قلب][بوسه][قلب][بوسه] التماس دعاتونم [قلب شکسته][ناراحت][قلب شکسته][ناراحت]

تارا

سلام عزیزم ممنونم از محبتت نمیدونم شبا دیگه کابوس می بینم[گریه][گریه][گریه] عزیزم ایشاالله تولد پسرت بیام [پلک][قلب]

بشر

کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سعید2

سلام خوبی خوب نگفتید واسه روز مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد چی واسه بوبو خریدی و کادو دادی! نکنه دوباره رفته باشی و موبایل خریده باشی و . . .

لیتل آنجل

سلام مسیییییییییییییییی کجا بودی تو؟هی میام هی میبینم هنوز ایم قضیه تولدس دلم برایت تنگ شده بودیاهه

تارا

آرامش نبودن جدال نیست تجربه حضور خداست همیشه برات آرزوی آرامش دارم[گل] ممنونم از این همه لطفت دوست عزیزم[گل][گل][گل][گل][گل] ایشاالله [نیشخند] یه پسر ناز و تپل الهییییی[ماچ][قلب]

ژن کاذب

سلام ... اوه .. [لبخند] اوه چه خوب عکس خودتو نزاشتی .. میگم تو هم خوب مخت کار میکنه ها .. [لبخند]اگه عکستو گذاشته بودی همه پریده بودن .. [نیشخند] راستی اگه یکمی کمتر حرص خورده بودی الان یه پست خوشکل اینجا بود .. باور کن .. [بازنده][نیشخند][گل]

سرونازشیراز

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان که دل اهل نظر برد که سریست خدایی پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان این توانم که بیایم به محلت به گدایی عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی خلق گویند برو دل به هوای دگری ده نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی سعدی شیرازی

آمیرزاببو

ضمن سلام و ادب مجدد و با اذعان به زیبایی نوشتتون ، به عرض میرسونم که آمیرزا ببو با پست : " یک نمونه از تدبیرات‌‌ آمیرزا " ، قدمهای شما رو میبوسه و به حضورتون افتخار میکنه ای جاااااااااانم بشتابید و از نوشته های آمیرزا و حرفای خوبش لذت ببرید مرسی از محبتتون