درد دل

احساس میکنم دچار یه جور روزمرگی شدم.

همه چیز خیلی تکراری و کسل کننده است. بعضی اوقات با بوبو خیلی شادم و بعضی اوقات ....

انگار که اصلاً حد تعادل بین ما وجود نداره یا خوب خوب یا قهر.

آروم آروم میاد سمتم و لباش رو میذاره رو شونه ام . بهش میگم نکن میخوای دیوونه ام کنی؟ همین جوری که آروم اومده بود آروم برمیگرده. دلم واسش میسوزه ولی نمیدونم چرا نمیفهمه که من اصلاً از اینجور آشتی کردن ها خوششون نمیاد.

ترجیح میدم بگه ببخشید یا دوست دارم . مگه اون دوست داره که اگه من قهر کردم به جای گفتن ببخشید بهش بگم واسم یه چیز بخر یا پول بده؟ مسلماً دوست نداره.

ولی جای لباش ذوق ذوق میکنه. دلم میخواد برگرده و میدونم که برمیگرده.

برمیگرده ازش میپرسم که چرا قهر کردی میگه من قهر نبودم بیشتر لج من در میاد.

درسته بعضی اوقات به خاطر کارهایی که میکنه من ناراحت میشم و احساس تنهایی میکنم ولی با نبودش هم احساس تنهایی میکنم.

 یه چیزی میدونین "دوسش دارم"

 

 

/ 8 نظر / 10 بازدید
محمد

سلام بابا تو که دوستش داری غرورتو کم کن بهش بگو[چشمک] راستی اپم

ماشا

سلام عزیز. از حضور صمیمی ات سپاس. باز هم به من سر بزن .منتظرت هستم. امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم.

حمیدرضا

دوستیتون پایدار رو افزون باد[گل][لبخند]

نلی

نمی دونم چی باعث این رفتار می شه منم دقیقا هیم مشکلو دارم و نمی تونم حلش کنم ..احساس خیلی بدی هم دارم احساس تنهایی میکنم گاهی چون نمی تونم راحت باشم و شدیدا هم از روزمرگی بدم می یاد اما دچارشم

منصور

دوووووباره اپیییدم زووووود بیاااااااااااا گللللللم

نلی

آخه تو که این قدر شعرای خوب خوب بلدی چرا روزمره شدی؟