﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>ماجراهای دو نفر و نصفی</title>
    <description>makhfinevesht's description</description>
    <link>http://makhfinevesht.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مستان</managingEditor>
    <lastBuildDate>Wed, 14 Mar 2012 06:54:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>چهارشنبه سوری من و مانی</title>
      <description>&lt;p&gt;چهارشنبه سوری امسال رو با مانی جشن گرفتیم. مانی واسمون خوب آتیشی سوزونده بود. یه آتیشی که چند نفری هم نمیتونستیم از روش بپریم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخه مانی دوشنبه واکسن چهار ماهگی زده بود. اون شب تا صبح ناله کرد و بیدار بود . صبح سه شنبه چون من باید میرفتم سر کار ، مانی رو سپردم به مامانم. ظهر که برگشتم خونه دیدم تقریباً مامانم به خودزنی افتاده&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; . بیچاره از صبح که مانی رو گذاشته بود رو پاش تا موقعی که من برگردم نتونستی بود بذارش زمین. یعنی نه اینکه نتونسته باشه ، گل پسر من اینقدر که ناله و گریه میکرده نمیذاشته.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همش با خودم میگفتم خوب دیگه تموم شد ناله کردن هاش ولی زهی خیال باطل. انقدر گریه کرده بود که دیگه سر درد گرفته بودم . شب که شد گریه کردنهاش بیشتر شد. طفلی گوله گوله اشک میریخت. سرم داشت از درد منفجر میشد ولی هرکاری میکردیم ساکت نمیشد. به ناچار رفتم خونه داداشم که چندین نفری باهم نگهش داریم ولی بازم فایده نداشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;دیدیم ساکت نمیشه رفتیم توی ماشین نشستیم و یه کم چرخیدیم ولی فایده نداشت. بوبو بغلش کرده بود رفته بود توی کوچه از این ور کوچه میدوید میرفت اون طرف و باز برمیگشت ولی بازم بی فایده بود. یعنی اصلاً صداش قطع نمیشد. من که گوشهامو گرفته بودم و نشسته بودم و حرص میخوردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بالاخره بعد از دو ساعت یک روند گریه کردن کم کم صداش قطع شد و خوابید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خلاصه خواستم بدونید که من از روی چه آتیشی پریدم و چه جوری چهارشنبه سوری رو گذروندم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://makhfinevesht.persianblog.ir/post/117</link>
      <author>مستان</author>
      <comments>http://makhfinevesht.persianblog.ir/comments/283640/9114299/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283640.post-9114299</guid>
      <pubDate>Wed, 14 Mar 2012 06:54:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من و مانی 2</title>
      <description>&lt;p&gt;میخوام بنویسم ولی چون چند وقته نیومدم همه چیز یادم رفته. نمیدونم باید چه جوری شروع کنم. مغزم هنگ کرده. البته قبلتر ها هم خوب نمینوشتم ولی الان کلاَ دیگه انگار فراموش کردم همه چیزو. اگه زیاد متوجه نشدین همین الان ازتون معذرت میخوام.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مانی چند روز دیگه سه ماهش تموم میشه اما من هنوز چترم خونه مامان اینا پهنه. البته فکر نکنین که من آدم چتربازیم ها نههههههههههههه اینطورا نیست&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; اونا نمیذارن من برم خونه خودمون&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خونواده ی ما با اینکه پر جمعیتن ولی همه بچه دوستن. اینم که حسابی خودش رو تو دل همه جا کرده. خونواده بوبو که دیگه واسش غش و ضعف میرن. با اینکه خونه مامانم هستم ولی صبح ها که میام سر کار ، انقدر که خواهر بوبو اصرار میکنه که نگهش داره میبرمش خونه اونا. مادر بوبو هم هر روز صبح شال و کلاه میکنه که بره پیشش و تا وقتی که من از سر کار برگردم همون جا میمونه. خواهرهای خودمم که همه عاشقشن و تقریباً یا هر روز دیدنش میان یا زنگ میزنن و خبرش رو میگیرن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واسه همین تحویل گرفتن های زیاد این آقا پسر ما لوس تشریف دارن. اصلاً از سبیلهای پشت لبش هم خجالت نمیکشه&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;اول که به دنیا اومده بود کچل بود ولی سبیل داشت&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; تصور کنین که چه دکوری بوده. الان تازه داره موهاش در میاد ولی سبیلهاش هنوز پا برجاست. همه میگفتن این موها میریزه ولی همه دروغ بود. شاید واسه عید سبیلهاشون تیغ بزنم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;در مورد اخلاقش هم بگم که از الان معلومه هم خیلی زورگوئه هم خیلی فضوله. آخه وقتی یه کاری رو دوست نداشته باشه انقدر غر میزنه که مجبور بشیم باب میلش عمل کنیم و وقتی هم بغلش میکنیم انقدر با دقت همه جا رو نگاه میکنه که انگاری داره نقشه میکشه واسه بعدها که چه جوری خراب کنه همه چیزو.همش میترسم 4 روز دیگه هیشکی جواب تلفنمو نده. با خودشون میگن که باز مسی با پسر فضولش میخواد بیاد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی شبها هم که انقدر جیغ میکشه مجبور میشیم بریم ماشین سواری تا اینکه آقا بخوابه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ولی در کل عاشقشم. &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://makhfinevesht.persianblog.ir/post/116</link>
      <author>مستان</author>
      <comments>http://makhfinevesht.persianblog.ir/comments/283640/8836209/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283640.post-8836209</guid>
      <pubDate>Wed, 01 Feb 2012 07:03:28 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اینم عکس مانی ِ من با کلاه دخترونه</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img title="مانیِ من" src="http://images.persianblog.ir/274984_wHnWa6mc.jpg" alt="مانیِ من" width="370" height="511" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://makhfinevesht.persianblog.ir/post/115</link>
      <author>مستان</author>
      <comments>http://makhfinevesht.persianblog.ir/comments/283640/8822093/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283640.post-8822093</guid>
      <pubDate>Mon, 30 Jan 2012 05:19:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>من و مانی</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام به همه ی دوستهای گلم. دلم واسه همتون تنگ شده بود. از اینکه انقدر محبت کردید و بهم سر زدید ممنونم. امیدوارم لایق این همه محبت همتون باشم. همتون رو خیلی دوووووووووووووووووست دارم. و اما جریان این مدت:&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;از اول آبان چترم رو خونه مامانم اینا پهن کردم و رفتم واسه استراحت خون مامانم اینا. تو این مدت کلی کیف کردم چون هیچ کاری انجام نمیدادم و میخوردم و میخوابیدم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;22 آبان مانی به دنیا اومد. تا اونروز کلی لحظه شماری میکردم واسه اومدنش. همش فکر میکردم وقتی به دنیا بیاد چقدر همه چیز بهتر میشه واسم و از خیلی مسائل دوره بارداری راحت میشم ولى با اومدنش یه سری مسائل پیش اومد که واسم کلی تازگی داشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;روزهای اول همش گریه میکرد و ما فکر میکردم مثل همه بچه ها که دچار نفخ میشن این هم نفخ داره ولی با رفتن پیش دکتر متوجه شدیم این طفلکی اصلاَ سیر نمیشه که بخواد نفخ کنه و&amp;nbsp; گریه هاش همش واسه گرسنگی بوده. گرسنگیش رو با شیر خشک برطرف کردیم و یه مشکل دیگه بوجود اومد , اونم اینکه دیگه شیر منو نمیخورد. کار منم همش گریه بود و حرص خوردن تا اینکه بالاخره بعد از 9 روز تونست شیر من رو هم بخوره.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;حالا از اون روز به بعد کار من شده همش شیر دادن به مانی. شبها که تقریباَ همش بیداره واسه همین من نمیتونم شبها بخوابم و روزها هم چون همش مهمون داریم باز نمیتونم بخوابم. خلاصه اینکه کلی این بچه پدر منو در آورده. خوش به حالتون که میتونین بخوابین. الان در حسرت یه شب خوابیدنم. &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;این جریان این چند وقته ی من بوده. ببخشید که نمیتونم زودی بهتون سر بزنم. اگه مانی جون بهم مجال بده حتماَ میام و دوباره مینویسم. همتون رو دوست دارم. بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://makhfinevesht.persianblog.ir/post/114</link>
      <author>مستان</author>
      <comments>http://makhfinevesht.persianblog.ir/comments/283640/8479208/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283640.post-8479208</guid>
      <pubDate>Tue, 06 Dec 2011 17:24:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>اندر احوالات این چند وقت ما</title>
      <description>&lt;p&gt;تو این مدت که نبودم در حال خرید برای نصفی جان بودم. از این مغازه به اون مغازه. اول میخواستم واسه خرید بیام پایتخت&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; ولی به دلیل هول بودن مامانم واسه خرید کردن دیگه کار به تهران اومدن نرسید .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودم که فعلاً رو به راهم و هنوز خیلی مونده که بخوام خونه نشین بشم. نصفی جان هم به شغل لگدپرانی مشغوله.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;گاهی اوقات مامانم رو میبینم که واسه بچه هاش چه جور مادریه و چقدر فداکاره دلم به حال نصفی میسوزه. نمیدونم منم میتونم همینطور خوب باشم یا نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعضی اوقات که با دوستام(اونایی که بچه دار هستن) میشینیم پای صحبت ، میگن گاهی مجبوری واسه انجام دادن یه سری کارها بین خودت و نصفی یکی رو انتخاب کنی و طبعاً همه ی مادرها بچه هاشون رو انتخاب میکنن ولی من نمیدونم میتونم از پسش بر بیام یا نه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فکر کن! دیگه نباید فکر لباس و ... واسه خودم تنها باشم و باید واسه اونم خرید کنم. چقدر بد&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; من چقدر خبیثم ها. خودم خبر نداشتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;واسم دعا کنید که بتونم مادر خوبی باشم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن: از همه ی دوستان ممنونم که به فکرم بودید و بهم سر میزدید.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;یکی از دوستان خیلی عزیزم بهم گفته بود که تو این مدت کمتر از خیابون رد شم. راست میگفت آخه بعضی از مردم هنوز همشون از نظر عقلی رشد نکردن. اینو که گفتم واسه این بود که یه بار که داشتم از خیابون رد میشدم یه موتوری میخواست منو بندازه زمین که من جاخالی دادم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; . دیدید چقدر فرزم؟&lt;img title="شیطان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/19.gif" alt="شیطان" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://makhfinevesht.persianblog.ir/post/112</link>
      <author>مستان</author>
      <comments>http://makhfinevesht.persianblog.ir/comments/283640/8124780/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283640.post-8124780</guid>
      <pubDate>Thu, 13 Oct 2011 04:42:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سلام</title>
      <description>&lt;p&gt;سلام به همه ی دوستهای خوبم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همه تون گول خوردید. هنوز نصفی به دنیا نیومده&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;علت نیومدن من به وبلاگ این بود که باز طبق معمول همیشگی داشتن سایتهایی که میرفتیم رو کنترل میکردن. قرار بود که یه طرح اجرا بشه که هیشکی نتونه تو هیچ سایتی بره و اگه رفت هم مچش گرفته بشه. &lt;img title="چشمک" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/3.gif" alt="چشمک" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;همین مسئله باعث شد که من نتونم بیام یه مدت. البته هنوز هم این طرح ادامه داره واسه همین دیگه نمیتونم مثل قبل هر روز بهتون سر بزنم. ببخشید که من یه کم، کم لطف شدم ولی بدونین که به یاد همتون هستم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نصفی جون قراره آخرهای آبان به دنیا بیاد یعنی هنوز واسه بیدار خوابی و بقیه چیزها وقت زیاد دارم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://makhfinevesht.persianblog.ir/post/111</link>
      <author>مستان</author>
      <comments>http://makhfinevesht.persianblog.ir/comments/283640/8032862/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283640.post-8032862</guid>
      <pubDate>Wed, 28 Sep 2011 08:16:33 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p&gt;واسه یه مدت کمتر میام اینجا. ببخشید که نمیتونم بهتون مثل قبل سربزنم و هر روز بیام وبلاگهاتون.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بعدها توضیح میدم.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://makhfinevesht.persianblog.ir/post/110</link>
      <author>مستان</author>
      <comments>http://makhfinevesht.persianblog.ir/comments/283640/7980762/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283640.post-7980762</guid>
      <pubDate>Tue, 20 Sep 2011 06:35:47 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>سوتی</title>
      <description>&lt;p&gt;ساعت 11:30 خواهرزادم یه پیامک داد از این پیامکهای پَ نه پَ ایی که جدیداً خیلی مد شده. من هم چون اون موقع از شب اصولاً خوابم(یه عادته از بچگی که شبها زود میخوابم گاهی ساعت 10&amp;nbsp;&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;)&amp;nbsp; با صدای زنگ موبایل بیدار شدم و بعد از خوندن پیامک ، منم گشتم و یکی از جوکهایی &lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; که تو موبایلم بود و واسش فرستادم.&lt;br /&gt;چند روز بعد یه پیامک دیگه داد که من دارم میرم امتحان بدم و ip اینترنتت رو تغییر بده. هرچی فکر کردم دیدم لزومی نداشت که به من این پیامک رو بده .فکر کردم اشتباه داده. منم با مسخره بازی جوابش رو دادم و کلی مسخره اش کردم که معلوم نیست به کی میخواستی اس بدی اشتباهی به من دادی و کلی دری وری دیگه هم گفتم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;چند روزی گذشت و مهندس شرکت اومد پیشم و گفت کاری که گفتم انجام دادی؟ منم بی خبر از همه جا گفتم چه کاری ؟گفت همون که گفتم ip رو تغییر بده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تازه اونجا بود که متوجه شدم موقعی که داشتم گوشیم رو عوض میکردم موقع نوشتن شماره ها چون شماره خواهرزادم با شماره این آقا تقریباً مشابه بوده، اشتباهاً شماره اینو به جای خواهرزادم وارد کردم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;قیافه ام رو هم خودم میتونستم تصور کنم چون یه دفعه خون اومد تو صورت و داغ کردم. اول قرمز و بعد بنفش شدم&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt; بعد یه دفعه زدم زیر گریه&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://makhfinevesht.persianblog.ir/post/109</link>
      <author>مستان</author>
      <comments>http://makhfinevesht.persianblog.ir/comments/283640/7920333/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283640.post-7920333</guid>
      <pubDate>Sun, 11 Sep 2011 04:58:46 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فیلم آبگوشتی</title>
      <description>&lt;p&gt;از اونجایی که تو ماه رمضون اوقات فراغت زیاده و حوصله ام سر میرفت ، خواهرزادم بهم یه سریال کره ای داد که ببینم.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جای دوستان فیلم بین خالی&lt;img title="نیشخند" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/4.gif" alt="نیشخند" border="0" /&gt;. این فیلم زده بود رو دست هر چی فیلم هندی و ایرانیه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جریان چهار تا پسر بود که از همه نظر تمام بودن ، به قول خودشون خوشگلی و تیپ و پول و خانواده و.... خلاصه هر چی میخواستی این چهارتا داشتن و به مدرسه ی پولدارها میرفتن که هیچ آدم سطح پایینی نمیتونست بیاد تو اون مدرسه و اینا هرکاری که دلشون میخواست (کتک زدن و اذیت کردن) میتونستن روی دانش آموزهای دیگه انجام بدن&amp;nbsp; و همه ی دخترها عاشق سینه چاک اینا بودن تا اینکه سرو کله یه دختر فقیر به اونجا باز میشه و اینا هم هی اذیتش میکردن تا میشن عاشقش.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا اینجا فیلم تخیلی بود دیگه از اینجا به بعد فیلم هندی میشه. جای شما خالی ما هی این فیلم رو دیدیم هی حرص خوردیم. پسره عاشق دختره میشه دختره هی ناز میکنه و بعد دختره هم عاشق میشه و هی توی فیلم بلا سر اینا میاد و...&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;آخر فیلم هم میشه ایرانی. همه به خوبی و خوشی به هم میرسن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;جای دوستان بازم خالی کلی از دیدن آخر فیلم آبگوشتی کیف کردیم . خوبیه این فیلم فقط تو این قضیه بود که چند روز منو سر کار گذاشت.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر کی اسم فیلم رو میخواد بهم بگه تا بدم بهش اونم ببینه و حرص بخوره&lt;img title="شیطان" src="http://www.persianblog.ir/editor/images/smilies/19.gif" alt="شیطان" border="0" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن: عید فطر&amp;nbsp; به همه تون مبارک. امیدوارم بهترین عیدی رو از خدا بگیرین.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پ ن2: تو روح این پرشین بلاگ. 20 بار پست رو نوشتم ، این خوردش.&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://makhfinevesht.persianblog.ir/post/108</link>
      <author>مستان</author>
      <comments>http://makhfinevesht.persianblog.ir/comments/283640/7868936/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283640.post-7868936</guid>
      <pubDate>Sat, 03 Sep 2011 05:05:32 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>تاوان</title>
      <description>&lt;p&gt;گاهی توی زندگی توی خانوادت یه نفر یه کار اشتباه انجام میده ولی کل خانواده باید تاوان اون اشتباه رو پس بدن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;موقعی که طرف داره اشتباه میکنه ، همه بهش میگن که اینکارو نکن ، این کار اشتباهه ولی کو گوش شنوا. انقدر غرق انجام دادن کاریه که خودش دوست داره که بقیه ی مسائل دور و بر رو نمیبینه و فقط به خودش فکر میکنه و بالاخره هم کار خودش رو انجام میده. اینجاست که دیگه سیل کلمات سرزنش آمیز و یا شایدم گاهاً ناجور از بقیه به سمتت سرازیر میشه. نه تنها به سمت کسی که کار اشتباه انجام داده بلکه این جریان کل خانواده رو از ریز تا درشت دامنگیر میکنه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;خودش که این کارو انجام داده که واسش مهم نیست ولی این بقیه هستن که از این رفتار و کارها عذاب میکشن و هر دفعه وحشت روبرو شدن رو دارن با آدمهایی که قراره بهشون حتی نگاه ناجور بکنن.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;مثل من که دیروز وحشت روبرو شدن رو با یه نفر داشتم که قبلترها با هم صمیمی بودیم. وقتی روبرو شدم با همون نگاه سرد روبرو شدم و چقدر این نگاه واسم عذاب آور بود. جوری باهام برخورد کرد که انگار اصلاً من رو نمیشناسه.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;بهشون حق میدم که این برخورد رو داشته باشن. شاید اگه من هم بودم همین برخورد رو میکردم. ولی کاش یاد بگیریم گناه یه نفر رو به پای بقیه نویسیم. &lt;/p&gt;</description>
      <link>http://makhfinevesht.persianblog.ir/post/107</link>
      <author>مستان</author>
      <comments>http://makhfinevesht.persianblog.ir/comments/283640/7618029/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-283640.post-7618029</guid>
      <pubDate>Sun, 21 Aug 2011 05:19:27 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
