زندگی نامه

 من تو یه خونواده پر جمعیت به دنیا اومدم البته وقتی که من به دنیا اومدم به دلیل تفاوت سنی زیادی که با بقیه ی خواهرهام و برادرم داشتم جمعیت زیادی تو خونوادم نبودن. اینکه چند تا خواهر و برادریم ،بماندنیشخند.

تفاوت سنی خواهرهام و برادرم همه بین دو سال تا سه ساله ولی من از کوچکترین خواهرم 10 سال کوچکترم . زمان قدیم هم که همه زود ازدواج میکردن، خواهرهام هم همه زود ازدواج کردن و بچه دار شدن . اینجوری شد که من با این تفاوت سنی شدم همبازی خواهرزاده هام و برادرزادم که از خودم هم بزرگتر بودننیشخند.

البته خواهرزاده و برادرزاده ی کوچکتر از خودم هم دارم ولی تفاوت سنی هامون انقدر نیست.

وقتی سه سالم بود دو تا خواهر دیگه هم که تو خونه داشتم رفتن خونه بخت و من شدم یه دونه بچه. چون جمعیت کم شد و کنترل بیشتر، من شدم اون کسی که مامان و بابام دوست داشتن بشم. یعنی درس بخونم و مدرک بگیرم و کار کنم(چون هیچ کدوم از خواهرهام ادامه تحصیل نداده بودن) . من هم کوتاهی نکردم و خوندم و البته به یه لیسانس خشک و خالی رضایت دادم و با وجود اصرار بقیه واسه درس خوندن دیگه ادامه ندادم (به یه سری دلایل که خیلی مفصله ، من رشته ای رو تو دبیرستان انتخاب کردم که دوست نداشتم و موقع کنکور هم باز رشته ای رو انتخاب کردم که دوست نداشتم واسه همین دیگه ادامه ندادم).

بعد هم که بوبو خان وارد زندگیم شد. الان هم که درخدمت شما هستم.اینم از زندگی من واسه اون عده که دوست داشتن بدونن.

پ ن1: بوبو همچنان مشغول کار ساختمان سازیه.

پ ن2: اگه خدا بخواد قراره یه نفر به جمعمون اضافه بشه.

   + مستان - ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱