تولد

خواهر بوبو واسه پسرش که 10 سالشه تولد گرفته بود و از من خواست که واسه کمک کردن بهش برم اونجا.

توی کارت نوشته بودن از ساعت4 تا 8 ولی جای شما خالی یه سری زلزله 8 ریشتری از ساعت 3 اومدن. من اصلاً فکر نمیکردم که پسرها هم به رفتن به تولد علاقه داشته باشن ولی بیشتر دوستهاش اومده بودن. حدود 25 نفر بودن.

اول که اومدن همه عاقل نشسته بود رو مبل و هیچ کاری نمیکردن. آهنگ گذاشته بودیم ولی همشون خجالت میکشیدن برقصن.به زور یکی دو تا شون که شرتر بودن رو آوردن وسط که کم کم یخ بقیه آب شد که کاش وا نمیشد. خونه رو ،روی سرشون گرفته بودن. فقط جیغ میزدن و بالا پایین میپردین. داد زدنهای بزرگترها هم برای کمتر جیغ زدنشون هم بی فایده بود.

ما هم فقط میخندیدیم و از دست کارهاشون حرص میخوردیم و توی دلمون خودمون رو فحش میدادیم. کادو ها رو که باز کردن هرکی با کاغذ کادو واسه خودش یه توپ درست کرد و شروع کرد به توپ بازی. بلوایی بود اونجا.

یه عده شون تا ساعت 11:30 بودن. همش با خودمون میگفتیم مامانهاشون چقدر خوشحالن که 7 ، 8 ساعت از دست این زلزله ها در امانن. این تولد درس عبرتی واسم شد که دیگه تولد پسر بچه نرم.

   + مستان - ۸:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٢