حسابداری

محل کارم قراره یه سیستم حسابداری نصب کنه و از اونجایی که من کلاً تا حالا حسابداری  انجام ندادم ، مجبور شدم که برم یاد بگیرم.

دیروز اولین جلسه کلاس بود. اگه اشتباه نکنم ١٣ نفر بودیم تو یه کلاس کوچولو. استاد مربوطه اومد و شروع کرد به حرف زدن و توضیح دادن در مورد اینکه بستانکار چیه و بدهکار چیه و ... انقدر تند تند حرف میزد که من درست متوجه کلماتش نمیشدم چه برسه به اینکه چیزی هم یاد بگیرم.

این چند تایی که کنار من نشسته بودن یه چیزهایی از حسابداری سرشون میشد. یعنی یکیشون حسابداری خونده بود و اون چند تای دیگه با این سیستم کار کرده بودن و اومده بودن چیزهای بیشتری یاد بگیرن. خلاصه اینکه تو اون کلاس من احساس احمق ها رو داشتم. استاد تند تند درس میداد و من با یه علامت سوال بزرگ رو سرم همش نگاش میکردم.

وقتی اومدم خونه خیلی حالم گرفته بود. آخه احساس میکنم ذهنم خیلی زود داره بازنشسته میشه. همش با خودم فکر میکنم که من میتونم یه روزی واسه فوق لیسانس درس بخونم؟ شاید به این خاطر باشه که چند سالی از تموم شدن درسم میگذره.یعنی انقدر زووووووووووووووووووووووود؟

شب هم همش خواب اینو میدیدم که کی بدهکاره ؟کی بستانکاره ؟کی چک کشیده؟

امیدوارم لااقل جلسات بعدی یه چیزی یاد بگیرم.

 

 

   + مستان - ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٦