اسباب کشی

بالاخره بوبو موفق شد واسه مامانش اینا یه خونه پیدا کنه که اسباب کشی کنن. دلم براشون میسوزه. بیچاره واسه اینکه پسرشون (برادر بوبو)به خونه برسه حاضر شدن از خونه ای که این همه بهش علاقه داشتن دل بکنن.

در یک حرکت ضربتی و در عرض یک روز همه وسایلشون رو جمع کردن و به خونه ی جدید نقل مکان کردن. الان سه یا چهار روزه که درگیره چیدمان خونه ی جدیدن. تازه یه عالمه وسیله هم دارن که تو این خونه ی کوچولو جا نمیشه و مجبوراً ببرن خونه ی دخترشون. تو این چند روزی من اصلاً نتونستم برم اونجا البته یه روز رفتم ولی نذاشتن من کاری کنم. یه جورایی عذاب وجدان گرفتم.

مامان بوبو گفته قبل از اینکه خونه رو خراب کنن از کل خونه فیلم بگیر. میگه میخوام بعداً به نوه هام نشون بدم که قبلاً این خونه چه شکلی بوده و الان چه شکلی شده. خونه شون یه خونه ی ویلایی با یه حیاط تقریباً بزرگ بود. بابای بوبو عشق دار و درخت بود واسه همین توش درخت هلو و سیب و شلیل ، ازگیل ، پرتغال ، نارنج و انجیر کاشته بود. وقتی بهار میشد و شکوفه میدادن خیلی خوشگل میشد. فواصل بین درختها رو هم سبزی و کاهو میکاشت. کل باغچه سبز میشد.

یه روزی مسلماً دل هممون واسه این حیاط تنگ میشه.

   + مستان - ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/۱۸