داشتن یا نداشتن

دیروز رفته بودم دکتر زنان. یه خانومی اومده بود که مدام گریه میکرد و به دکتر التماس میکرد. التماس میکرد که خانوم یه کاری بکن. نگو باردار شده بود و نمیخواسته.

طفلی مثل ابر بهار اشک میریخت. میگفت یه کاری بکنید و این بچه رو بندازید ولی دکتر زیر بار نمیرفت و بالاخره به زور از مطب فرستادنش بیرون.

قبلش هم خانومی با حال زار اومده بود و میخواست بچه ای که تو شکش بود رو حفظ کنه.

یکی گریه میکنه میگه خانوم یه کاری کنید بچه ام بمونه، یکی گریه میکنه میگه تو رو خدا این بچه رو بکش. عجب روزگاریه.

   + مستان - ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٥