گریه ی مرد

دیروز سوار ماشین یکی از آقایون فامیل شده بودم که قرار بود من رو تا جایی برسونه. با خوشحالی سوار شدم و نگاهش کردم که سلام کنم ولی دیدم که داره آرم گریه میکنه. خیلی ناراحت شدم آخه تا به حال گریه ی یه مرد رو ندیده بودم. ناراحت

تا ازش پرسدیم چی شده انگار که بغضش بترکه ، گریه اش بیشتر شد و تو گریه هاش گفت که از کار بیرونش کردن.

اون میگفت و من توی دلم یه غم هی بزرگ میشد. دیگه کم مونده بود منم بزنم زیر گریه.

بیچاره تازه ازدواج کرده بود و هنوز به هیچ کس حتی خانومش از این موضوع چیزی نگفته بود. میگه بعد از دو روز مرخصی رفتم که بشینم پشت میزم اومدن بهم گفتن دیگه نمیخوای بیای. هر چی بهشون گفته چیزی شده؟گفتن نه تو کارت خیلی هم خوبه ما ازت راضی هستیم ولی نمیخوایم دیگه کار کنی.

به قول خودش بعد از ٨ سال کار کردن و سگ دو زدن ، بعد از تا نصفه شب کار کردن و روزهای تعطیل هم سر کار رفتن واسه اینکه بتونم دو رو مرخصی بگیرم، حالا که برگشتم بهم میگن دیگه نمیخوای بیای سرکار. بهش گفتن اگه بخوای میتونی بیای دستشویی بشوری ولی دیگه نمیتونی پشت میز بشینی.

خیلی درد داره واسه یه مرد. نمیدونم الان که دوباره رفته سر کارش چی شده و چه کار کرده. فقط امیدوارم کارش درست بشه.گریه

   + مستان - ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٩/٧