بازگشت عشق

خیلی سخته که آدم به عشقش برسه ولی انقدر به تنگنا برسه که مجبور به جدایی بشه. حالا ضربه ی روحی ای که خورده بماند.

ولی سختتر اونه که دوباره عاشق بشی و بعد از سه سال ندونی که کجای این عشق قرار داری. همه چیز خوب پیش میره ولی یه دفعه یه اتفاقی یا تحولی تو وجود عشقت پیش میاد که همه چیز رو خراب میکنه و تو فقط با چشمای منتظر میشینی و دور و نزدیک شدنش رو نگاه میکنی.

واسه همه چیز نقشه کشیدی و تا چند سال بعدتون رو با هم برنامه ریزی کردین ولی ....

نه تو میدونی چشه نه خودش. اینجاست که یه دفعه احساس ترس میکنی که نکنه وقتی دور میشه دوباره برنگرده، نکنه تنهات بزاره ، نکنه....

اون درگیره کارهای خودشه و تو فقط میتونی به همه لبخند بزنی که یعنی همه چیز مثل قبله و هیچ چیز تغییر نکرده. هرکس ازت در موردش میپرسه با خنده ازش تعریف میکنی.

میخندی ولی توی دلت غوغاست.

خیلی سخته خیلی سخت. امیدوارم هرچی زودتر این کابوسها واسش تموم بشه و برگرده چون خیلی وقته که یکی منتظر برگشتش نشسته.

 

   + مستان - ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/٢٩