تئاتر اجباری

دیروز برادرزادم اصرار داشت که بریم تئاتر و میگفت که همه تعریف کردن و گروه خیلی خوبین. من چون از تئاتر خوشم نمیاد زیر بار نرفتم و بالاخره قرار شد که من و مامانش بریم برسونیمش و خودمون تا موقعی که تموم بشه بریم بازار.

برگشتیم که برادرزادم رو بگیریم گفتن تازه شروع شده و آقاهه گفت شما هم میتونید بشینید(بدون بلیط رفتیم تو).

اونا برنامه اجرا میکردن و من خودم و برادرزاده ام رو فحش میدادم که مجبورم کرده بیام اونجا. برنامه انگار مال چند زمان مختلف بود. هم دوره ی امام ها بود هم دوره ی پادشاه ها. دیالوگهاشون هم که من اصلاً نمیفهمیدم چی دارن میگن . همش با خودم فکر میکردم که اینا چه جوری تونستن حفظ کنن.

خلاصه اینکه به غیر از اون قسمت که خانومی  داشت مثلاً جارو میکرد ، من هیچ کجای دیگه از این تئاتر رو متوجه نشدمنیشخند

حالا نمایش تموم شده هی برادرزادم میگه خیلی قشنگ بود. میگم چی فهمیدی از این تئاتر ، میخنده میگه هیچی ولی خیلی قشنگ بود. میپرسم اسم تئاترش چی بود؟ میگه نمیدونم اسمش طولانیه ولی خیلی قشنگ بود. 

یادم رفت بگم سالن که روشن شد دیدیم در کل ٢٠ نفر هم تو سالن نیستن تازه اونها هم فکر کنم خانواده هاشون بودن.سبز

 

   + مستان - ۸:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٧/۱۸