بچه پررو

زنگ آپارتمان رو میزنن. بوبو از تو چشمی نگاه میکنه و میبینه یه خانومه. بهم میگه بیا همسایه است. هنوز از جام بلند نشدم که میبینم دوباره با دست به در میکوبه.

در و باز میکنم میبینم خانومه بدون تعارف میاد تو و میگه میشه اینجا لباسم رو بپوشم؟ من باز نمیتونم نه بگم.

چهره اش واسم آشناست ولی همسایه نیست. میشینه رو مبل و شروع میکنه لباس پوشیدن، اون لباس میپوشه و من هنوز تو فکرم و یه علامت سوال بزرگ تو سرم ِ که این چرا اینجا لباس میپوشه و ...

لباسش رو میپوشه ولی هنوز نشسته. حدود یه ربع میشه که اومده ولی من روم نشده ازش بپرسم که اینجا چه کار میکنی و کل صحبتمون در حد همون سلام اولی بود که وقتی در رو باز کردم گفتم.

تلفنش زنگ میزنه و شروع میکنه به حرف زدن که من نمیتونم بیام بیرون چون منو میشناسن.

تازه میفهمم کیه. خواهر خانم طبقه بالایی ِ. اول با خودم فکر میکنم که با داماد تو خونه بوده و خواهرش سر رسیده و اونم اومده خونه ما که خواهرش نفهمه ولی یه دو دقیقه دیگه خواهره زنگ میزنه. از صحبتهایی که میکرد میشد بفهمی که جریان چیه.

نگو این خانوم با دوست پسرش اومده بود خونه خواهره (از روی کلید یواشکی ریخته بود چون به خواهرش میگفت من که کلید شما رو ندارم میگفت مگه دیوونه ام که با حمیدبیام خونه شما اگه بخوام برم خونه،میرم خونه فامیلها یا آشناهای حمید) و داماده خواهر خانومه رو تو راهرو دیده بود ولی نفهمیده بود که کجا رفته.

خلاصه کلی با خواهره دعوا کرد که تو اون شوهرت به من تهمت میزنین و من شوهرت رو درست میکنم بعد هم زنگ زد به داماده و هر چی از دهنش در اومد به داماده گفت و کلاً داماده رو با خاک یکسان کرد.

حالا جرات نمیکنه از خونه بره بیرون. یه یک ساعتی میشد که خونه ما بود و اصلاً هم قصد رفتن نداشت. من هم تصمیم گرفتم که فراریش بدم. به خواهرم زنگ زدم که با چادر بیا خونه ما، اونم اومد و با خودش بردش بیرون و جالب اینکه موقع رفتن حتی یه تشکر هم نکرد. هر چی فکر میکنم میبینم که خیلی پررو بود.

در تمام این مدت بوبو داشت ریز ریز  تو اتاق میخندید.

   + مستان - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٥