ترس یا چندش

جند وقت پیش خواهرزاده ام(هانی) با شوهرش(مُری) اومده بودن خونه ی ما و تصمیم گرفتن که شب بخوابن. آخر شب من و هانی رفتیم تو اتاق و بوبو و مُری هم تو هال داشتن تلویزیون میدیدن. منو هانی تو عالم خواب و بیدار بودیم که یه صدای جیغ شنیدیم. رفتیم تو هال دیدیم که تو تا خرس گنده هر کدوم یه نقطه سنگر گرفتن.

نگو یه پروانه( از اون پروانه زشت چاقا که رنگی هم نیستن) اومده سمت اینا و اینا هم پا گذاشتن به فرار.

هر جور با خودشون فکر کردن دیدن که نمتونن بکشنش. گفتن گناه داره ولی من که میدونستم از ترسشونه. خلاصه در تراس رو باز کردن که بره بیرون ، اونم خنگ کرده بود و تکون نمیخورد. بوبو رفته بود پشت پرده تراس قایم شده بود و به من میگفت برو سمتش که بیاد این طرف . میگفتم چرا خودت نمیری میگفت: آخه من چندشم میشه ، من پرده رو نگه داشتم.

بالاخره پروانه رو از خونه بیرون کردیم ولی آخرش هم ما فرق ترس با چندش رو نفهمیدیم. آخه هر حیوونی که میاد تو خونه بوبو نمیکشدش میگه نمیترسم ولی چندشم میشه.

   + مستان - ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥