درد دل

احساس میکنم دچار یه جور روزمرگی شدم.

همه چیز خیلی تکراری و کسل کننده است. بعضی اوقات با بوبو خیلی شادم و بعضی اوقات ....

انگار که اصلاً حد تعادل بین ما وجود نداره یا خوب خوب یا قهر.

آروم آروم میاد سمتم و لباش رو میذاره رو شونه ام . بهش میگم نکن میخوای دیوونه ام کنی؟ همین جوری که آروم اومده بود آروم برمیگرده. دلم واسش میسوزه ولی نمیدونم چرا نمیفهمه که من اصلاً از اینجور آشتی کردن ها خوششون نمیاد.

ترجیح میدم بگه ببخشید یا دوست دارم . مگه اون دوست داره که اگه من قهر کردم به جای گفتن ببخشید بهش بگم واسم یه چیز بخر یا پول بده؟ مسلماً دوست نداره.

ولی جای لباش ذوق ذوق میکنه. دلم میخواد برگرده و میدونم که برمیگرده.

برمیگرده ازش میپرسم که چرا قهر کردی میگه من قهر نبودم بیشتر لج من در میاد.

درسته بعضی اوقات به خاطر کارهایی که میکنه من ناراحت میشم و احساس تنهایی میکنم ولی با نبودش هم احساس تنهایی میکنم.

 یه چیزی میدونین "دوسش دارم"

 

 

   + مستان - ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٩