من و مانی

سلام به همه ی دوستهای گلم. دلم واسه همتون تنگ شده بود. از اینکه انقدر محبت کردید و بهم سر زدید ممنونم. امیدوارم لایق این همه محبت همتون باشم. همتون رو خیلی دوووووووووووووووووست دارم. و اما جریان این مدت:

از اول آبان چترم رو خونه مامانم اینا پهن کردم و رفتم واسه استراحت خون مامانم اینا. تو این مدت کلی کیف کردم چون هیچ کاری انجام نمیدادم و میخوردم و میخوابیدمنیشخند

22 آبان مانی به دنیا اومد. تا اونروز کلی لحظه شماری میکردم واسه اومدنش. همش فکر میکردم وقتی به دنیا بیاد چقدر همه چیز بهتر میشه واسم و از خیلی مسائل دوره بارداری راحت میشم ولى با اومدنش یه سری مسائل پیش اومد که واسم کلی تازگی داشت.

روزهای اول همش گریه میکرد و ما فکر میکردم مثل همه بچه ها که دچار نفخ میشن این هم نفخ داره ولی با رفتن پیش دکتر متوجه شدیم این طفلکی اصلاَ سیر نمیشه که بخواد نفخ کنه و  گریه هاش همش واسه گرسنگی بوده. گرسنگیش رو با شیر خشک برطرف کردیم و یه مشکل دیگه بوجود اومد , اونم اینکه دیگه شیر منو نمیخورد. کار منم همش گریه بود و حرص خوردن تا اینکه بالاخره بعد از 9 روز تونست شیر من رو هم بخوره.

حالا از اون روز به بعد کار من شده همش شیر دادن به مانی. شبها که تقریباَ همش بیداره واسه همین من نمیتونم شبها بخوابم و روزها هم چون همش مهمون داریم باز نمیتونم بخوابم. خلاصه اینکه کلی این بچه پدر منو در آورده. خوش به حالتون که میتونین بخوابین. الان در حسرت یه شب خوابیدنم. نیشخند

این جریان این چند وقته ی من بوده. ببخشید که نمیتونم زودی بهتون سر بزنم. اگه مانی جون بهم مجال بده حتماَ میام و دوباره مینویسم. همتون رو دوست دارم. بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

   + مستان - ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۱٥