فیلم آبگوشتی
از اونجایی که تو ماه رمضون اوقات فراغت زیاده و حوصله ام سر میرفت ، خواهرزادم بهم یه سریال کره ای داد که ببینم.
جای دوستان فیلم بین خالی
. این فیلم زده بود رو دست هر چی فیلم هندی و ایرانیه.
جریان چهار تا پسر بود که از همه نظر تمام بودن ، به قول خودشون خوشگلی و تیپ و پول و خانواده و.... خلاصه هر چی میخواستی این چهارتا داشتن و به مدرسه ی پولدارها میرفتن که هیچ آدم سطح پایینی نمیتونست بیاد تو اون مدرسه و اینا هرکاری که دلشون میخواست (کتک زدن و اذیت کردن) میتونستن روی دانش آموزهای دیگه انجام بدن و همه ی دخترها عاشق سینه چاک اینا بودن تا اینکه سرو کله یه دختر فقیر به اونجا باز میشه و اینا هم هی اذیتش میکردن تا میشن عاشقش.
تا اینجا فیلم تخیلی بود دیگه از اینجا به بعد فیلم هندی میشه. جای شما خالی ما هی این فیلم رو دیدیم هی حرص خوردیم. پسره عاشق دختره میشه دختره هی ناز میکنه و بعد دختره هم عاشق میشه و هی توی فیلم بلا سر اینا میاد و...
آخر فیلم هم میشه ایرانی. همه به خوبی و خوشی به هم میرسن.
جای دوستان بازم خالی کلی از دیدن آخر فیلم آبگوشتی کیف کردیم . خوبیه این فیلم فقط تو این قضیه بود که چند روز منو سر کار گذاشت.
هر کی اسم فیلم رو میخواد بهم بگه تا بدم بهش اونم ببینه و حرص بخوره
پ ن: عید فطر به همه تون مبارک. امیدوارم بهترین عیدی رو از خدا بگیرین.
پ ن2: تو روح این پرشین بلاگ. 20 بار پست رو نوشتم ، این خوردش.
تاوان
گاهی توی زندگی توی خانوادت یه نفر یه کار اشتباه انجام میده ولی کل خانواده باید تاوان اون اشتباه رو پس بدن.
موقعی که طرف داره اشتباه میکنه ، همه بهش میگن که اینکارو نکن ، این کار اشتباهه ولی کو گوش شنوا. انقدر غرق انجام دادن کاریه که خودش دوست داره که بقیه ی مسائل دور و بر رو نمیبینه و فقط به خودش فکر میکنه و بالاخره هم کار خودش رو انجام میده. اینجاست که دیگه سیل کلمات سرزنش آمیز و یا شایدم گاهاً ناجور از بقیه به سمتت سرازیر میشه. نه تنها به سمت کسی که کار اشتباه انجام داده بلکه این جریان کل خانواده رو از ریز تا درشت دامنگیر میکنه.
خودش که این کارو انجام داده که واسش مهم نیست ولی این بقیه هستن که از این رفتار و کارها عذاب میکشن و هر دفعه وحشت روبرو شدن رو دارن با آدمهایی که قراره بهشون حتی نگاه ناجور بکنن.
مثل من که دیروز وحشت روبرو شدن رو با یه نفر داشتم که قبلترها با هم صمیمی بودیم. وقتی روبرو شدم با همون نگاه سرد روبرو شدم و چقدر این نگاه واسم عذاب آور بود. جوری باهام برخورد کرد که انگار اصلاً من رو نمیشناسه.
بهشون حق میدم که این برخورد رو داشته باشن. شاید اگه من هم بودم همین برخورد رو میکردم. ولی کاش یاد بگیریم گناه یه نفر رو به پای بقیه نویسیم.
بیماری
نمیدونم چرا هر وقت یکی مریض میشه یاد این قضیه میوفتیم که خدا رو بابت سلامتی ای که بهمون داده شکر کنیم.
اومده بود مهمونی. یه دفعه احساس کرد که دستش و گردنش درد میکنه. بهش گفتن چون هوا گرم بوده و یه دفعه جلوی کولر نشستی گردنت گرفته. با این درد میسازه و میره خونه. شب میخوابه ولی صبح که میشه میبینه نه دیگه میتونه دستش رو تکون بده نه پاهاشو.
میبرنش دکتر بعد از کلی آزمایش و عکس و... میفهمن که یه کیست کنار نخاع گردنش هست.
حالا بیچاره چند روزه که روی تخت یمارستان افتاده. البته خدا رو شکر میتونه دست و پاهاشو تکون بده ولی هنوز اون کیست کنار نخاع هست و باید عمل بشه و ترس از این قضیه هم هنوز وجود داره که مبادا فلج بشه.
واسه کسی که خودش همه ی کارهاشو میکرده و آدم وسواسی بوده و هر روز خونه تمیز میکرده خیلی سخته که دیگه نتونه تکون بخوره.
خدا کنه عملش با موفقیت انجام بشه و زودی خوب بشه.
پ ن1: پست قبلی به این علت رمز دار شد که اگه طرف دوباره پیداش شد نتونه این پست رو بخونه.
پ ن2: از همه ی دوستان واقعاً متشکرم.
تغییرات
شربت
امروز صبح رفته بودم آزمایشگاه. آقایی که نمونه خون رو میگرفت بهم گفت بعد از اینکه نمونه رو تحویل دادی بیا اینجا تا بهت شربت بدیم. نمونه رو تحویل دادم ولی از اونجایی که خجالتی هستم
دیگه نرفتم بهش بگم به من شربت بدین. از آزمایشگاه اومدم بیرون و داشتم میرفتم سر کار. توی مسیر همش داشتم به این قضیه فکر میکردم که چقدر مردم نسبت به یه خانوم باردار احساس مسئولیت میکنن و چه آقای مهربونی که میخواست بهم شربت بده. آخه من چند بار دیگه اون آزمایشگاه رفته بودم و آزمایش داده بودم ولی هیچ وقت بهم شربت نمیدادن.
بالاخره رسیدم به محل کارم هنوز دو دقیقه نگذشته بود که از آزمایشگاه باهام تماس گرفتن که خانوم چرا همکارمون بهتون گفت بیاین شربت بخورین نیومدین؟ باز من رفت توی فاز همون فکرهای قبلی که آقا ادامه ی حرفشو زد. گفت: یک ساعت بعد از خوردن اون شربت باید یه نمونه خون دیگه ازتون بگیریم.
تازه اینجا متوجه شدم که اینقدر هم مهربون نیستن و اون شربت ,شربت شهادته
همکار فضول
از این آدمهایی که تو همه کارت دخالت میکنن و بدون اینکه نظرشون رو بپرسی میان و در مورد همه چیت نظر میدن بدم میاد.
اگه با کسی صمیمی باشم یا از اعضای خانوادم یا حتی در مورد دوستهای مجازیم که دوسشون دارم و باهاشون صمیمیم اصلاً ناراحت نمیشم که دربارم حرف بزنن و نظرشون رو دربارم بدن ولی از این آدمهایی که حتی وقتی آدم رو میبینن و توی تخم چشم آدم نگاه میکنن و سلام نمیکنن و منتظرن که با وجود اینکه از آدم کوچکترن (البته سلام کردن به کوچکتری و بزرگتری نیست ولی میخواستم پررویی این آدمها رو بگم) بهشون سلام کنی بدم میاد که در موردم نظر میدن.
خوشبختانه یا بدبختانه منم توی محل کارم یکی از اینا دارم. طرف منو میبینه سلام نمیکنه ولی هی میاد در موردم نظر میده. یه روز میاد میگه لاغر شدی. فرداش میاد میگه پف کردی. یه روز دیگه تو سالن و جلوی مردها داد میزنه که نی نیت خوبه. هی من میخوام خانومی کنم و هیچی نگم.
ازم پرسید چه اسمهایی رو انتخاب کردی منم اسمهایی رو که انتخاب کرده بودم گفتم. همون موقع که نظر خودش رو در مورد زشت بودن اسمها گفت . بعد از دو روز دوباره منو دیده میگه من به خواهرم اسمها رو گفتم اونم گفته اسمهاش خیلی زشته بعد ادامه داد که منم به خواهرم گفتم که بگرد دو تا اسم قشنگ واس مسی پیدا کن خوب.
نظر خودش کم بود، میره از فک و فامیلاش هم نظر جمع میکنه. اصلاً به توچه . من دلم میخواد اسم زشت بذارم رو بچم.
پ ن1: سونو که رفتم گفتن پسره ولی از اونجایی که به این سونوگرافی ها تو تشخیص جنسیت اعتباری نیست از دوستان میخوام که اگه اسم قشنگی مد نظر دارن به من هم بگن.
پ ن2: من و بوبو تا الان دو تا اسم انتخاب کردیم. من اسم آریا و بوبو اسم مانی رو انتخاب کرده و به هیچ وجه از موضعش واسه یه اسم دیگه پایین نمیاد.
خبیثانه
از وقتی که وضعیت جسمانیم تغییر کرده بوبو جان گوش شیطان کر خیلی خوب یا بهتر شده. منم سو استفاده گر
. واسه اینکه از این موقعیت بیشتر استفاده کنم یه کم خالی بندی رو چاشنی کارم کردم.
رفته بودم دکتر که دکتر گفت همه چیز خوب و نرماله. بوبو ازم پرسید دکتر چی گفت، منم روح خبیثم رو در ظاهری مظلوم نشون دادم.
گفتم: دکتر گفته بار بیشتر از یک کیلو بلند نکن. کار خونه نکن، غذا خوب بخور، عصبانی نباید بشی و....
خلاصه کلی خالی بندیه دیگه کردم. الان که فکر میکنم میبینم خیلی نامردم.
از اون موقع بوبو جان دیگه ته مهربون شده. من هم هی همه چیز حوسم میکنه هی دلم میخواد برم بیرون ، هی کار خونه انجام نمیدم. خلاصه کلی داره بهم خوش میگذره.
تو فکرم بعد از به دنیا اومدن باید چه کلکی سوار کنم.
خیلی خبیثم نه؟؟؟؟؟
کلید شکسته
محل کار من توی یه سالنه که تو این سالن 20تا اتاق هست. توی هر اتاقی هم یک یا دو نفر کار میکنن. بیشتر کارمندهاش هم خانوم هستن. اینو گفتم که بدونید محل کارم چه جوریه.
من با اکثر افرادی که اونجا کار میکنن صمیمی هستم ولی با 3 , 4 نفر صمیمی ترم. یه روز توی یکی از اتاقها سه نفرمون جمع شده بودیم و در اتاق رو از تو قفل کرده بودیم. تو همین موقع نفر چهارممون هم رسید پشت در . ما هم رفتیم که در رو باز کنیم کلید توی قفل در شکست.
حالا هر کاری میکنیم نه تکه شکسته در میاد از اون تو نه میتونیم در رو باز کنیم. به هر وسیله ای متوسل شدیم ولی فایده ای نداشت. ما هم از فرصت استفاده کردیم و شروع کردیم به خندیدن توی اتاق.
به نفر چهارم گفتیم قبل از اینکه کسی بفهمه(آقایون) برو و یه کلید یا پیچ گوشتی بیار. اون هم رفت که بیاره. چشتون روز بد نبینه در عرض دو دقیقه پشت در اتاق 20 نفر از زن و مرد جمع شدن و هر کسی یه راه کاری پیشنهاد میداد.
ما هم تو اتاق از خنده ریسه رفته بودیم.
بالاخره پیشنهادهای هیچ کدومشون جواب نداد و مجبور شدن که یه نفر رو بیارن که دستگیره ی در رو در بیاره تا در باز بشه.
در که باز شد روی سر همه یه علامت سوال بود ولی ما بی خیال علامت سوالها با پر رویی رفتیم اتاقهامون.
پ ن: دوستم واسه تموم کردن رابطه داره تلاش میکنه.
نظرات ()

