خبیثانه

از وقتی که وضعیت جسمانیم تغییر کرده بوبو جان گوش شیطان کر خیلی خوب یا بهتر شده. منم سو استفاده گرنیشخند. واسه اینکه از این موقعیت بیشتر استفاده کنم یه کم خالی بندی رو چاشنی کارم کردم.

رفته بودم دکتر که دکتر گفت همه چیز خوب و نرماله. بوبو ازم پرسید دکتر چی گفت، منم روح خبیثم رو در ظاهری مظلوم نشون دادم.نیشخند

گفتم: دکتر گفته بار بیشتر از یک کیلو بلند نکن. کار خونه نکن، غذا خوب بخور، عصبانی نباید بشی و....

خلاصه کلی خالی بندیه دیگه کردم. الان که فکر میکنم میبینم خیلی نامردم.نیشخند

از اون موقع بوبو جان دیگه ته مهربون شده. من هم هی همه چیز حوسم میکنه هی دلم میخواد برم بیرون ، هی کار خونه انجام نمیدم. خلاصه کلی داره بهم خوش میگذره.

تو فکرم بعد از به دنیا اومدن باید چه کلکی سوار کنم. نیشخند خیلی خبیثم نه؟؟؟؟؟

   + مستان - ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٥

کلید شکسته

محل کار من توی یه سالنه که تو این سالن 20تا اتاق هست. توی هر اتاقی هم یک یا دو نفر کار میکنن. بیشتر کارمندهاش هم خانوم هستن. اینو گفتم که بدونید محل کارم چه جوریه.

من با اکثر افرادی که اونجا کار میکنن صمیمی هستم ولی با 3 , 4 نفر صمیمی ترم. یه روز توی یکی از اتاقها سه نفرمون جمع شده بودیم و در اتاق رو از تو قفل کرده بودیم. تو همین موقع نفر چهارممون هم رسید پشت در . ما هم رفتیم که در رو باز کنیم کلید توی قفل در شکست.

حالا هر کاری میکنیم نه تکه شکسته در میاد از اون تو نه میتونیم در رو باز کنیم. به هر وسیله ای متوسل شدیم ولی فایده ای نداشت. ما هم از فرصت استفاده کردیم و شروع کردیم به خندیدن توی اتاق.

به نفر چهارم گفتیم قبل از اینکه کسی بفهمه(آقایون) برو و یه کلید یا پیچ گوشتی بیار. اون هم رفت که بیاره. چشتون روز بد نبینه در عرض دو دقیقه پشت در اتاق 20 نفر از زن و مرد جمع شدن و هر کسی یه راه کاری پیشنهاد میداد.

ما هم تو اتاق از خنده ریسه رفته بودیم.

بالاخره پیشنهادهای هیچ کدومشون جواب نداد و مجبور شدن که یه نفر رو بیارن که دستگیره ی در رو در بیاره تا در باز بشه.

در که باز شد روی سر همه یه علامت سوال بود ولی ما بی خیال علامت سوالها با پر رویی رفتیم اتاقهامون.

پ ن: دوستم  واسه تموم کردن رابطه داره تلاش میکنه.

 

   + مستان - ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۸

یه سوال

گاهی اوقات با یه نفر خواسته یا ناخواسته رابطه ی دوستی برقرار میکنی و از اول دوستی به هم قول موندن میدی که هیچ وقت اون یکی رو تو شرایط سخت تنها نذاری. اما به یه جایی که میرسی میبینی نوع رفاقتتون کم کم داره یه شکل دیگه به خودش میگیره. انگاری که یه حسهایی داره بینتون بوجود میاد . اونی که باهاش ارتباط داشتی نوع حرف زدنش داره میره سمت عشق و عاشقی. به خودت که دقت میکنی میبینی انگاری یه حس هایی هم تو وجود خودت هست ،انگاری که از این عشق و عاشقی بدت هم نمیاد.

چند ماهی به همین شکل میگذره و با هم خوب و خوشید اما کم کم هر کسی خود اصلیش رو نشون میده. سطح توقعت ازش میره بالا. همش بهش گیر میدی. در واقع از این رابطه خسته شدی و میخوای که تمومش کنی ولی نمیخوای که تو تموم کننده اصلی باشی. میخوای اون بکشه کنار.

اینجاست که به خودت لعنت میفرستی که چرا از اول شروع کردی. به گیر دادنهات ادامه میدی ولی اون با صبوری و متانت همه چیز رو تحمل میکنه و میگه که حق با توست. به خاطر دل مهربونش و به خاطر قول و قرار اولی که گذاشتی عذاب وجدان میگیری ولی هر چقدر هم که با خودت حرف میزنی نمیتونی با خودت کنار بیای که به این راه ادامه بدی.

حالا به نظر شما باید چه کار کرد؟

پ ن: یکی اینو واسم گفت و ازم پرسید. به نظر شما چه باید کرد؟

   + مستان - ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱۳

مهمونی شام

شوهر خواهرزادم چند ماهی میشد که بهم گیر داده بود که ما رو شام خونه تون دعوت کن و من هر دفعه با شوخی و خنده پشت گوش مینداختم. 5 ماهی گذشت ، نه اون از رو میرفت نه من. بیچاره میگفت تو به من بگو بیام خونه تون بهم نون و پنیر بده ولی من همه جا میشینم میگم این به من شام داده ولی من زیر بار نمیرفتم. بالاخره من از رو رفتم و اونا رو به همراه چند نفر دیگه که با هم 12 نفر میشدیم دعوت کردم.

از دو روز قبلش مشغول تمیز کردن خونه و خرید و مهیا کردن وسایل مهمونی بودم.

روز مهمونی شد و من 4 مدل غذا درست کردم و سالاد و دسر و ... میخواستم حالا که بعد از مدتها دعوتشون کردم کلی سنگ تموم بزارم( درواقع پیششون کم نیارم) آخه خواهرزادم خیلی کدبانوئه و هر دفعه که ما میریم خونه شون یه غذای جدید میپزه.

موقع شام شد و سفره رو پهن کردیم و غذاها رو با ظرافت تزئین کردیم و تو سفره چیدیم. من با کلی دب دبه و فیس و افاده به مهمونه گفتم بفرمائید شام. همه نشستن که جاتون خالی دیدم اصل کاری که نان باشه رو یادمون رفته بخریمنیشخند.

شانس آوردم که اون موقع شب که مغازه ای باز نبود خونه ی مامانم اینا نزدیکمون بود. خلاصه کلی سوژه شدم.

ااااااااااا خوب چه کار کنم. یادم رفت دیگهنیشخند به خودت بخندنیشخند

   + مستان - ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٦

زندگی نامه

 من تو یه خونواده پر جمعیت به دنیا اومدم البته وقتی که من به دنیا اومدم به دلیل تفاوت سنی زیادی که با بقیه ی خواهرهام و برادرم داشتم جمعیت زیادی تو خونوادم نبودن. اینکه چند تا خواهر و برادریم ،بماندنیشخند.

تفاوت سنی خواهرهام و برادرم همه بین دو سال تا سه ساله ولی من از کوچکترین خواهرم 10 سال کوچکترم . زمان قدیم هم که همه زود ازدواج میکردن، خواهرهام هم همه زود ازدواج کردن و بچه دار شدن . اینجوری شد که من با این تفاوت سنی شدم همبازی خواهرزاده هام و برادرزادم که از خودم هم بزرگتر بودننیشخند.

البته خواهرزاده و برادرزاده ی کوچکتر از خودم هم دارم ولی تفاوت سنی هامون انقدر نیست.

وقتی سه سالم بود دو تا خواهر دیگه هم که تو خونه داشتم رفتن خونه بخت و من شدم یه دونه بچه. چون جمعیت کم شد و کنترل بیشتر، من شدم اون کسی که مامان و بابام دوست داشتن بشم. یعنی درس بخونم و مدرک بگیرم و کار کنم(چون هیچ کدوم از خواهرهام ادامه تحصیل نداده بودن) . من هم کوتاهی نکردم و خوندم و البته به یه لیسانس خشک و خالی رضایت دادم و با وجود اصرار بقیه واسه درس خوندن دیگه ادامه ندادم (به یه سری دلایل که خیلی مفصله ، من رشته ای رو تو دبیرستان انتخاب کردم که دوست نداشتم و موقع کنکور هم باز رشته ای رو انتخاب کردم که دوست نداشتم واسه همین دیگه ادامه ندادم).

بعد هم که بوبو خان وارد زندگیم شد. الان هم که درخدمت شما هستم.اینم از زندگی من واسه اون عده که دوست داشتن بدونن.

پ ن1: بوبو همچنان مشغول کار ساختمان سازیه.

پ ن2: اگه خدا بخواد قراره یه نفر به جمعمون اضافه بشه.

   + مستان - ۸:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/٤/۱