حیوون خونگی

بوبو عشق حیوونای خونگی داره. از سگ و کبوتر و قناری و فنچ و مرغ عشق و مرغ مینا بگیر تا ....

اون عاشقه این حیووناست و من ازشون متنفرم. چند وقتی تو خونه مون قناری داشتیم. اینا از بس که میخوندن دیگه ما رو کلافه کرده بودن ، پرها و دونه هاشون هم که همه جای خونه بود. اگه هر روز جارو میکشیدم بازم فرداش انگار نه انگار.

هر روز کارم بحث بود که اینا رو از خونه ببر ولی کو گوش شنوا. خونه مامانش هم که یه اتاق درست کرده بود واسه کبوترهاش.

بهار که اومد و هوا که گرم شد و ویلامون هم آماده شد ، انقدر زورش کردم تا بالاخره قناری ها رو برد اونجا . البته فکر نکنید فقط حرف من بود ها ،خودش هم دلش میخواست آخه انقدر که موقع خواب ظهر میخوندن مجبور میشدیم رو قفسشون پارچه بندازیم که فکر کنن شب شده شاید خفه خون بگیرننیشخند

خلاصه اینکه بوبو قفس ها رو برو من خوشحال از اینکه از دست هوو هام راحت شدم و به همه زنگ زدم و ابراز خوشحالی کردم.

چشمتون روز بد نبینه، دیروز دوباره بوبو قناریها رو آورد خونه اونم درست وقتی که من خونه رو قشنگ تمیز کرده بودمناراحت. دلم میخواست کله ی بوبو و قناری ها رو با هم بکنم.

هرچی گفتم ببر خونه مامانت گفت نه میخوام اینجا باشن.

دیروز به مامانش میگم که قناری رو بیاره خونه شما. میگه :بشین تو رو خدا دیگه خونه ما نیار.

آخه خونه ی اونا هم کبوتر هست هم قناری و هم مرغ مینا که همشون هم مال بوبوست. مامانش میگفت تازه خوشحال شدم که قناریش داره میمیره باز تو میخوای قناری بیاری.

(بوبو به غیر از کبوترهای خونه مامانش یه اتاق هم واسشون تو ویلا درست کرده که هر روز میره بهشون سر میزنه. جند وقت پیش کبوتر دزد اومد و ٧،٨ تا از کبوترهاش برد و من کلی ذوق کردم شیطانولی دوباره رفت خریدناراحت)

بابا من از حیوون بدم میاد به کی باید بگم. گریهبعضی اوقات با خودم میگم که یه جوری بکشمشون ولی میگم گناه داره.

 

   + مستان - ٩:٠٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۳٠

بچه پررو

زنگ آپارتمان رو میزنن. بوبو از تو چشمی نگاه میکنه و میبینه یه خانومه. بهم میگه بیا همسایه است. هنوز از جام بلند نشدم که میبینم دوباره با دست به در میکوبه.

در و باز میکنم میبینم خانومه بدون تعارف میاد تو و میگه میشه اینجا لباسم رو بپوشم؟ من باز نمیتونم نه بگم.

چهره اش واسم آشناست ولی همسایه نیست. میشینه رو مبل و شروع میکنه لباس پوشیدن، اون لباس میپوشه و من هنوز تو فکرم و یه علامت سوال بزرگ تو سرم ِ که این چرا اینجا لباس میپوشه و ...

لباسش رو میپوشه ولی هنوز نشسته. حدود یه ربع میشه که اومده ولی من روم نشده ازش بپرسم که اینجا چه کار میکنی و کل صحبتمون در حد همون سلام اولی بود که وقتی در رو باز کردم گفتم.

تلفنش زنگ میزنه و شروع میکنه به حرف زدن که من نمیتونم بیام بیرون چون منو میشناسن.

تازه میفهمم کیه. خواهر خانم طبقه بالایی ِ. اول با خودم فکر میکنم که با داماد تو خونه بوده و خواهرش سر رسیده و اونم اومده خونه ما که خواهرش نفهمه ولی یه دو دقیقه دیگه خواهره زنگ میزنه. از صحبتهایی که میکرد میشد بفهمی که جریان چیه.

نگو این خانوم با دوست پسرش اومده بود خونه خواهره (از روی کلید یواشکی ریخته بود چون به خواهرش میگفت من که کلید شما رو ندارم میگفت مگه دیوونه ام که با حمیدبیام خونه شما اگه بخوام برم خونه،میرم خونه فامیلها یا آشناهای حمید) و داماده خواهر خانومه رو تو راهرو دیده بود ولی نفهمیده بود که کجا رفته.

خلاصه کلی با خواهره دعوا کرد که تو اون شوهرت به من تهمت میزنین و من شوهرت رو درست میکنم بعد هم زنگ زد به داماده و هر چی از دهنش در اومد به داماده گفت و کلاً داماده رو با خاک یکسان کرد.

حالا جرات نمیکنه از خونه بره بیرون. یه یک ساعتی میشد که خونه ما بود و اصلاً هم قصد رفتن نداشت. من هم تصمیم گرفتم که فراریش بدم. به خواهرم زنگ زدم که با چادر بیا خونه ما، اونم اومد و با خودش بردش بیرون و جالب اینکه موقع رفتن حتی یه تشکر هم نکرد. هر چی فکر میکنم میبینم که خیلی پررو بود.

در تمام این مدت بوبو داشت ریز ریز  تو اتاق میخندید.

   + مستان - ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٥

گفتن نه راحت نیست

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مستان - ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٢٢

ترس یا چندش

جند وقت پیش خواهرزاده ام(هانی) با شوهرش(مُری) اومده بودن خونه ی ما و تصمیم گرفتن که شب بخوابن. آخر شب من و هانی رفتیم تو اتاق و بوبو و مُری هم تو هال داشتن تلویزیون میدیدن. منو هانی تو عالم خواب و بیدار بودیم که یه صدای جیغ شنیدیم. رفتیم تو هال دیدیم که تو تا خرس گنده هر کدوم یه نقطه سنگر گرفتن.

نگو یه پروانه( از اون پروانه زشت چاقا که رنگی هم نیستن) اومده سمت اینا و اینا هم پا گذاشتن به فرار.

هر جور با خودشون فکر کردن دیدن که نمتونن بکشنش. گفتن گناه داره ولی من که میدونستم از ترسشونه. خلاصه در تراس رو باز کردن که بره بیرون ، اونم خنگ کرده بود و تکون نمیخورد. بوبو رفته بود پشت پرده تراس قایم شده بود و به من میگفت برو سمتش که بیاد این طرف . میگفتم چرا خودت نمیری میگفت: آخه من چندشم میشه ، من پرده رو نگه داشتم.

بالاخره پروانه رو از خونه بیرون کردیم ولی آخرش هم ما فرق ترس با چندش رو نفهمیدیم. آخه هر حیوونی که میاد تو خونه بوبو نمیکشدش میگه نمیترسم ولی چندشم میشه.

   + مستان - ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱٥

شیرین کاری های مامان جون

مامان من یه خانوم مسنه که شیرین کاری تو زندگیش زیاد انجام داده البته هر چی سنش بالاتر میره شیرین کاریش بیشتر میشه وآدمیه که به هیچ وجه حرف تو دلش نمیمونه .

از جمله شیرین کاری هاش اینه که گه گاهی خونه رو خودش رنگ میزنه. یه روز رفتم خونه دیدم روی دیوار اتاق خودشون به اندازه یه چهارگوش رنگ فیلیه و بقیه سفیده. بعد از یه حساب دو دو تا چهار تا متوجه شدم که اون چار گوش جای بالاسر تخت خوابشونه. اتاقشون رنگش فیلی بوده و مامان اینجانب دلش خواسته که سفید بشه و از اونجایی که حوصله نداشته تخت رو تکون بده اون قسمت از تخت که به دیوار چسبیده بوده پشتش رنگ نخورده و بقیه ی دیوار رو سفید کرده.

یه روز دیگه رفتم خونه دیدم رنگ بدنه تلویزیون یه جوریه. تلویزیونشون مشکیه. انگار که جای قلم رنگ رو بدنه مونده باشه،  رفتم نزدیک دیدم بعله مامان خانوم تلویزیون رو رنگ مشکی کرده . بهش میگم چرا اینجوری کردی میگه انگار همش کثیف بود الان بهتر شده. چون خانوم چشماش ضعیفه فکر میکرده که کثیفه و از خودش ابتکار خرج داده و یه حالی به تلویزیون داده.

البته مامانم شیرین کاری زیاد داره که اگه بخوام بگم چندین صفحه میشه ولی آخرین کاری رو کرده هم میگم. تا به حال شنیدین کسی آبگوشت رو بسوزونه؟ تعجب نکنید مامان من این کار رو کرده. نزدیک افطار همه شکم ها از گشنگی چسبیده بود به پشت که دیدیم یه بوی سوختگی تو خونه پیچید . بدو بدو رفتیم سراغ قابلمه دیدیم که دیگه چیزی تو دیگ نیست همه چی سوخته بود. قیافه ی ما با اون شکم گشنه دیدنی بود.

   + مستان - ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/٧

سوتی بزرگ

چند وقت پیش یاد دانشگاهمون افتادم و سوتی بزرگی که داده بودم.

دانشگاه ما چند تا ساختمون داشت که تقریباً هر ساختمون واسه یه رشته یا کاری بود. یه ساختمون هم جدید ساخته بودن که که امور اداری رو به اونجا منتقل کرده بودن. هر ساختمون یه برد داشت که ساعات کلاسها و ... رو اونجا میزدن. مدیر امور رشته ی ما یه خانومی بود که از سن ازدواجش گذشته بود و جریان سوتی من هم برمیگرده به همین خانوم.

یه بار من ساعت ٨ صبح کلاس داشتم و به بدبختی از خواب بیدار شده بودم و رفته بودم دانشگاه . تا ساعت ٣٠/٨ منتظر موندیم دیدیم استاد نیومد روی برد هم چیزی نبود به ناچار رفتیم ساختمون اداری دیدیم روی برد کنار دفتر نوشته که کلاس تشکیل نمیشه و دفتر هم تعطیله. همه شروع کردن به غرغر کردن و من هم که لجم گرفته بود گفتم زنیکه ... گشاد زورش اومده تا ساختمون ما بیاد گرفته اینجا زده که کلاس تشکیل نمیشه. جاتون خالی یه دفعه دیدم همه سرخ و سفید و ... شدن. برگشتم دیدم پشت سرم وایستاده و داره منو نگاه میکنه.

خودتون حدس بزنید که من چه رنگی شدم. فقط دوتا پا داشتم و دوتا دیگه قرض کردم و فرار کردم.

تا یه مدت اصلاً تو اون ساختمون آفتابی نمیشدم ولی شنیده بودم که گهگاهی خبرم رو میگیره.

هنوز که هنوزه یاد اون روز که میوفتم  مورمورم میشه

   + مستان - ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٦/۱