حزب باد

علاقه ی یکی از دوستان وبی به فوتبال منو یاد چندین سال قبل انداخت وقتی که ١١،١٢سالم بیشتر نبود.

اگه یادتون باشه قدیمترها علاقه مندان به استقلال یا پرسپولیس خیلی آتیشی بودن.(البته شاید الان هم باشن ولی لااقل من دیگه تو اطرافیانم کسی رو نمیبینم).

یه بار مسایقه استقلال پرسپولیس میخواست پخش بشه و در خانواده ی ما بیشتر طرفدار استقلال و کمتر پرسپولیسی بودن.من هم طرفدار حزب باد بودم. خواهرزاده ی من استقلالی نافرم بود. بازی شروع شد. اینا داشتن خودشون رو ... میدادن. منم چون حزب بادی بودم، توپ دست هر تیمی میرفت با صدای بلند طرفداری همون تیم رو میکردم.

بازی تموم شد و تیم استقلال باخت. من هم که شادی میکردم واسه بردن تیم پرسپولیس.هورا

جای شما خالی در یک چشم به هم زدن ،خواهرزاده ی اینجانب همچون یک شیر به من حمله ور شد و تا جا داشتم منو زد و بعد هم نشست یه فصل گریه کرد.

من با وجودی که کتک خورده بودم ولی لبخند رضایت رو لبام بود چون موفق شده بودم لجش رو در بیارم. شیطاننیشخند

ولی واسم درس عبرتی هم شد که دیگه حزب بادی نباشم.

   + مستان - ٩:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٦

دل نوشت

دلم یه چیزی از خدا میخواد که بهم بده. واسه رسیدن بهش تلاش هم میکنم ولی هنوز به نتیجه نرسیدم.تا نزدیکی رسیدن بهش هم رفتم ولی نشد که بشه. همش با خودم میگم نذر کنم که بهش برسم ولی نمیدونم چرا اینقدر سست شدم تو نذر کردن و هی امروز فردا میکنم.

یعنی اعتقادم ضعیف شده یا تنبلم یا به نفعمه که هی امروز و فردا میکنم؟

دلم یه عالمه حس عشق و دوست داشتن و دوست داشته شدن میخواد.

دلم یکی رو میخواد که وقتی بهش میگی دوست دارم و بعد ازاینکه بهت گفت دوست داره ازت توقع بیجا نداشته باشه.

پی نوشت:نمیدونم چرا اینجوری شدم که تموم حس زنانگیم از بین رفته انگار. هیچ حسی نسبت به هیچکس ندارم. یخ شدم.

پی نوشت 2: روابط با بوبو ابری تا نمیه ابری پیش بینی شده.

   + مستان - ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٤

بو های مطبوع!

اه بدم میاد از این ارباب رجوع هایی که صبح کله سحر میان پیشت و دهنشون بوی سیر و پیاز میده یا بوی گند عرق میدن. یعنی میخوام بدونم این آدمها خانومهاشون بهشون نمیگن عزیزم داری میری بیرون مسواک بزن یا دوش بگیر.

اصلاً خانومهاشون چه جوری اینها رو تحمل میکنن. اوووووووووغسبز

آقاهه میاد تو اتاق. دهنش بوی گند میده. هی خودمو میکشم کنار ، هی خودشو نزدیک میکنه تا مثلاً منظورشو بهتر بفهمونه. منم هی تو دلم فحش میدم. میبینم نمیشه دیگه تحمل کرد به یه بهانه ای میرم از اتاق بیرون.

یه دفعه هم با دوست یه کار خبیثانه کردیم. یه آقایی بود که همیشه بوی پیاز و سیر میداد دهنش. تا این اومد تو اتاق به دوستم گفتم سیر و پیاز واسه خونه تون نمیخواین؟ اگه بخوای واست بیارم.شیطان سری بعد که اومد دیگه بو نمیداد.

بعضی از آقایون هم هستن که فکر میکنن خیلی خوش بو اند( بوی عرق میدن در حد مرگ) واسه اینکه خودشون رو خنک کنن هی میرن جلوی کولر . این بو که تو اتاق میپیچه میخواد منو خفه کنه. مجبور میشم بعد از رفتن طرف در اتاق رو باز بزارم و شیشه ادکلون رو در فضای اتاق خالی کنم تا شاید از اون حالت تهوع آور در بیاد.

خلاصه اینکه از آدم بو گندو بدم میاد. بعضی اوقات با خودم فکر میکنم که به در اتاقم بچسبونم استفاده از مسواک و ادکلون الزامی است.

اه چقدر غر زدم.نیشخند

پی نوشت: روابط من و بوبو فعلاً خوبه . الان آهنگه همه چی آرومه من چقدر خوشحالم واسه ما صدق میکنه. البته فعلاً .

   + مستان - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٢

حسادت

دیروز یه خانومی به بوبو زنگ میزنه و بوبو صدای اون رو با خواهرزاده اش که پسر بود اشتباه میگیره. خانوم تلفن رو قطع میکنه و چند دقیقه بعد دوباره زنگ میزنه و شروع میکنه به صحبت کردن و بعداز کلی حرف خداحافظی میکنه.

این اتفاق ها صبح افتاده بود که من سر کار بودم و بوبو واسم تعریف کرد. بعد از ظهر دوباره خانوم مربوطه از اونجایی که خیلی زگیل تشریف داشته یا داره دوباره زنگ میزنه و بوبو جواب نمیده و به من گفت که بهش اس ام اس داده که دیگه به این شماره زنگ نزن.

حالا فکر کنم دچار حسادت و در واقع شکاکیت شدم. مثلاً هی میخوام ادای روشن فکرها رو در بیارم و با خودم میگم چیزی نیست و تموم شد و رفت ولی دلم مگه راضی میشه. هی با خودم میگم اگه دوباره زنگ زد و بوبو به من هیچی نگفت چی؟ اگه ادامه دار شد چی؟ اگه ....؟

هی با خودم فکر میکنم . مغزم هنگ کرده. اصلاً این حسادت چیه که ما خانوما داریم؟ ناراحت

   + مستان - ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٤

شعر باحال

چند وقت پیش یه سری از سخنان دکتر علی شریعتی رو میخوندم که به شعر خداوندا رسیدم . خیلی قشنگ بود. واسه همین یه قسمت از شعرش رو نوشتم.

خداوندا از روزی بشر گردی

زحال بندگانت باخبر گردی

پشیمان میشوی از قصه خلقت

از این بودن از این بدعت

خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میکشد آنکس که انسان است

و از احساس سرشار است

غرنوشت: نمیدونم چرا عکس بالای وبلاگم نمیاد و به لیست پیوندهام چهار تا تبلیغات اضافه شده که تو لیست اصلیم نیست. هر کی بلده،لطفاً به من بگه که چه کار کنم.منتظر

   + مستان - ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱٢

درد دل

احساس میکنم دچار یه جور روزمرگی شدم.

همه چیز خیلی تکراری و کسل کننده است. بعضی اوقات با بوبو خیلی شادم و بعضی اوقات ....

انگار که اصلاً حد تعادل بین ما وجود نداره یا خوب خوب یا قهر.

آروم آروم میاد سمتم و لباش رو میذاره رو شونه ام . بهش میگم نکن میخوای دیوونه ام کنی؟ همین جوری که آروم اومده بود آروم برمیگرده. دلم واسش میسوزه ولی نمیدونم چرا نمیفهمه که من اصلاً از اینجور آشتی کردن ها خوششون نمیاد.

ترجیح میدم بگه ببخشید یا دوست دارم . مگه اون دوست داره که اگه من قهر کردم به جای گفتن ببخشید بهش بگم واسم یه چیز بخر یا پول بده؟ مسلماً دوست نداره.

ولی جای لباش ذوق ذوق میکنه. دلم میخواد برگرده و میدونم که برمیگرده.

برمیگرده ازش میپرسم که چرا قهر کردی میگه من قهر نبودم بیشتر لج من در میاد.

درسته بعضی اوقات به خاطر کارهایی که میکنه من ناراحت میشم و احساس تنهایی میکنم ولی با نبودش هم احساس تنهایی میکنم.

 یه چیزی میدونین "دوسش دارم"

 

 

   + مستان - ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٩

یاری کنید لطفاَ

رئیس اینجانب حکم فرمودن که یه پیام تبریک به مناسبت تولد سبزبرای آقایون ٣٠ تا ٧٠ سال پیدا کن یا از خودت پیام درکن. ولی از آنجایی که مخ بنده به اندازه ی یک نخود هم نیست و قابلیت نوشتن پیام نیز در آن تعبیه نشده در نتیجه اینجانب به دنبال یک متن قشنگ، سایت های مختلف را زیر و رو کردم ولی چون همه ی پیام ها یا عشقولانه بید یا خیلی نصیحتی ، پس من از پیدا کردن عاجز و کلافه شدم.کلافه

از شما دوستان عزیز تقاضامندم در صورت داشتن یک پیام تبریک مناسب سن و سال و همچنین ادبی و اداری به این شخص بیچاره کمک نمائید.

هم اکنون نیازمند یاری شما دوستان هستمقلب

   + مستان - ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۸

تعطیلات

به مناسبت سه روز تعطیلی یکی از فامیل هامون با خانومش اومده بودن شهر ما. در نتیجه ما هم با این زوج جوان بودیم. پنجشنبه که همش خونه بودیم ولی جمعه رو رفتیم ویلا( البته اگه بشه اسمش رو ویلا گذاشت). 

توی راه که داشتیم میرفتیم یه نمه بارون هم زد و هوا شد توپ. اونجا هم که بودیم کلی بارون اومد و هوا خنک شده بود. جاده خیلی قشنگ بود. دو طرف خیابون همه درخت بود. دستمو از پنجره ماشین میاوردم بیرون و سعی میکردم که هوای خنک رو توی دستم حبس کنم و اونم بد قلقی میکرد و یه فشار نرم به کف دستم میداد و هی از بین انگشتام خودشو بیرون میکشید. فشار و حرکتش بین دستامو خیلی دوست دارم.کلاً روز خوبی بود. ولی از همه بهتر روز شنبه بود.

صبحش که خیلی دل انگیز بود. اگه گفتین چرا؟ چون نمیخواستم برم سر کار و تا ساعت ١٠ هی از این طرف تخت به اون طرف تخت غلت خوردم و هی جاهای سرد تخت رو پیدا کردم و حال کردم.نیشخند بعد از ظهر هم واسه اینکه به خودم یه تنوعی بدم موهامو رنگ گذاشتم. شب هم با دو تا از خواهرزاده هام واسه اینکه به مناسبت روز مرد به خودمون حال بدیم سه تایی رفتیم شام بیرون و کلی خندیدیم. تا میتونستیم شیطونی کردیم و کلی خوش گذشت. خلاصه اینکه جای همه ی دوستان خالی بود.ماچ

   + مستان - ٩:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٦

اعتیاد

آقا من فکر کنم معتاد شدم. دلم میخواد صبح بشه تا  زودتر خودمو بسازم. بعد یه چند ساعت خیالم راحت میشه و مغزم راه میوفته. میدونم کارم بده ولی نمیتونم ترک کنم.

فقط واسه اینکه بیشتر آلوده نشم بعد از ظهر ها کاری انجام نمیدم. نه اینکه نتونم ، نمیخوام.

میخوام یه چند روز برم تو ترک. این چند روز تعطیلی رو به خودم فرصت میدم ببینم میتونم ترک کنم یا نه.

آخه وب بد مرامی دارهنیشخند تا صبح به صبح نیام و به اینجا و وب بقیه دوستان سر نزنم ، خیالم راحت نمیشه. حالا این چند روزی رو واسه ترک وبگردی دیگه نمیام .گریه 

دلم واستون تنگ میشهگریهگریه

   + مستان - ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۳

عدالت

دیروز یاد داستان عاشقی یکی از اقوام دور افتاده بودم .

این پسر قصه ی ما عاشق یکی از دخترهای فامیل شده بود و به قول خودش خیلی بدفرم این دختر رو میخواست. ولی از بدی روزگار پدرو مادر این پسر به این وصلت اصلاً راضی نبودن و هر کاری میکردن تا پسرشون رو منصرف کنن و از هیچ کاری هم دریغ نمیکردن.

از تهمت زدن به دختر گرفته تا وعده وعید برای خریدن ماشین و مغازه و خونه و گرفتن بهترین زن.

این کش و قوس برای گرفتن دختر تا یکسال ادامه داشت اما کم کم وعده وعیدها کار خودشون رو کردن و پسر قید دختر مورد علاقه شو زد.

حالا چه به اون دختر بیچاره گذشت، بماند.

پدر برای پسر مغازه ای اجاره کرد  و ماشینی داد و پسر به کار مشغول شد. اما از اونجایی که مرد کار نبود، کارشو ول کرد پس پدر هم ،مغازه و ماشین رو ازش گرفت و یکی از انگشتان دستش رو که از همه چاق تر بود به پسر نشان داد و گفت خودت دنبال کار برو.

پنج سال از این جریان میگذره و پسر بیکار و معتاد و بدون زن و ...  ولی دختر الان 4 ساله که ازدواج کرده و صاحب خونه و ماشین و ...

اینجاست که به عدالت خدا پی میبرم. چون حرف هایی که پشت سر دختر بیچاره میزدن دروغ بود.

   + مستان - ٩:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/٤/۱