هذیان

بالاخره دیروز معلوم شد که خدا واسه ما چی خواسته. قسمت من هم در نداشتن (البته فعلاً) اون چیز بود. اینکه چی رو قرار بود خدا واسم معلوم کنه رو نمیگم تا همتون از کنجکاوی بترکید.نیشخندشیطان

دلم میخواد یه چیز بنویسم اما هی فکرم منحرف میشه. نمیتونم تمرکز کنم. فکر کنم خراب شدم یا تاریخ مصرفم گذشته.

دلم میخواد سر کار یه خورده تنها باشم و هیچکس سراغمو نگیره، اما مگه دوستان ول میکنن.

میخوام یه چیز بگم اما میدونم خیلی مخالف داره. دلم میخواد برم فال. اصلاً من از فال خوشم میاد. با اینکه میدونم خالی زیاد میبندن ولی خوشم میاد. به نظرم کار جالبیه.

مخم هنگ کرده. دارم هذیون میگم. اگه شما هم متوجه چرند گویی من شدید به روی خودتون نیارید و به جوانیم منو ببخشیدنیشخند

آقا من حالم بده  .... زنبور گازم زده

   + مستان - ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۳٠

چرت و پرت

١.چند روزه که سرم خیلی شلوغه. قراره بیان از کارمون بازدید کنن. میگن پرونده ها باید شماره گزاری بشه. اصلاً حوصله ندارم که انجام بدم . هی امروز و فردا میکنم . هرچی میخوام خودمو گول بزنم که این کار رو انجام بدم میبینم نمیشه. روزی ۴ یا ۵ تا پرونده رو بیشتر نمیتونم شماره بزنم.

بابا من حوصله ندارم.

٢.وقتی به مامان و بابام نگاه میکنم میبینم که چقدر شکسته شدن. دلم میشکنه وقتی میبینمشون. وقتی میبینم اینقدر واسه ماها زحمت میکشن و ما بچه ها بعضی اوقات چه جوری با اون زبان تیزمون جوابشون رو میدیم از خودم بدم میاد. کاش ازم راضی باشن.

٣. امروز قراره معلوم بشه که خدا قراره واسم چی بخواد. ( پست چند وقت پیش)

۴. دلم میخواد هی شماره بزنم هی تو هر شماره بگم حوصله ندارم و غرغرو ام.نیشخند

   + مستان - ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢٩

ای داد بیداد بوبو باز دوباره قهر کرده

نمیدونم این بوبو رو چی میشه که هر از گاهی بی دلیل خاله هاش میان یا به قولی قهر میکنه.

چند روز پیش خسته و کوفته از سر کار رفتم خونه میگم: سلام عزیزم.  آروم میگه سلام. تا اینجوری حرف میزنه شصتم خبردار میشه که خاله جان ها تشریف فرما شدن. حالا علت قهر چیه؟ نمیدونم تا روز قبل ما با هم خوب بودیم صبح رفتم سر کار اومدم دیدم قهره . پیدا کنید پرتغال فروش را.

در اون لحظه باز من حس قاتلی بهم دست میده و دلم میخواد که دوباره بکشمش. هرچی بهش میگم چیه ، چی شده؟ جواب سربالا میده میگه هیچی، هوا گرمه. با این حرفاش اینگار که منو میجزونه. من هم در صدد تلافی برمیام و اون رو قشنگ با دو تا حرف آبدار میجزونمشیطان که قهر تکمیل بشه و لااقل بدونم سر چی قهر هستیم.

آخییییییییییش دلم خنک شد.نیشخند

در این مواقع یاد اون آهنگ کامیار میفتم." ای داد بیداد خانوم باز دوباره قهر کرده"

خیلی دلم میخواد بدونم که این آدم لوس به چی فکر میکنه که قهر میکنه و به چی فکر میکنه که خودش بعد از یکی دو روز دوباره آشتی میکنه؟سوال

آقا اگه شما متوجه شدید به من هم بگید.

 

   + مستان - ۸:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٢۳

دو راهی

موندم سر دو راهی.

نمیدونم از خدا بخوام واسم یه چیز رو نگه داره یا ازش بخوام ازم بگیره. میترسم اگه بگم واسم نگه دار، بعداً پشیمون شم و بگم حالا که اینجوری دادی کاش از همون اول نمیدادی اگه بگم ازم بگیر بعداً پشیمون شم که چرا همچین حرفی زدم.

خدایا گیر کردم. اصلاً من هیچی نمیگم و هیچی نمیخوام خودت هرچی که به صلاحمه انجام بده به حرف من هم اصلاً گوش نکن.

پیشاپیش ازت ممنونم خداجون.ماچ

   + مستان - ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۸

خدا

از یکی پرسیدن چه خبر؟

گفت: همینکه خدا همه جا حضور داره بهترین خبرهقلب

مرسی خداجون. خیلی با مرامی.

   + مستان - ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۳

مکالمه

گاهی دلم میخواد از دست این بوبو سرمو به دیوار بکوبم.

بهش پیام میدم که میای با هم بریم تا فلان خیابون؟

بعد ازچند دقیقه زنگ میزنه

بوبو: سلام کجا میخوای بری؟

من: فلان خیابون( فاصله خیابونی که من گفتم تا جایی که بودم رفت و برگشت پیاده نیم ساعت بیشتر طول نمیکشه با ماشین میخواد حداکثر ١۵ دقیقه طول بکشه)

بوبو: چه کار داری؟

من: میخوام برم داروخونه و مغازه شیرین عسل 

بوبو:گفتی کجا میخوای بری و چه کار داری؟

من دوباره مجبور میشم بگم که کجا میخوام برم و چه کار دارم.

بوبو:  دقیقاً کجا میخوای بری؟ آخه میخوام بدونم بنزینم میرسونه تا اونجا بریم یا نه.

من: نمیخواد بیای خودم میرم.عصبانی

بوبو: باشه.

اگه شما باشین نمیخواین خودتون رو از دست این آدم بکشین؟ آخه تو که دلت نمیخواد بیای چرا هی سیم جین میکنی منو؟  چرا هی بهانه های بنی اسرائیلی میاری؟ شیطونه میگه بهش بگو چطور ماشینتو به داداشت دادی بره تا فاصله 10 کیلومتری، بنزین هم داشتی اما فاصله 200 متری رو بنزین تموم کردی.

دستمو نگیرین میخوام برم بکشمش.نیشخند بهتون میگم ولم کنین.سبز

جای جالبش میدونید کجاست؟سوال به جای اینکه من ناراحت بشم ، اون قهر کردهقهر. حالا هی جلو منو بگیرین ، هی میانجیگری کنید که نکشمش.

 

   + مستان - ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱۱

امتحان

اگه در جریان اخبار باشین، میدونین که دیروز امتحان آموزش پرورش بود. چند وقت پیش که گفتن استخدامی داره با خودم یه حساب سرانگشتی کردم که 1. لیسانس دارم 2. رشته ی منو میخوان 3. هیچی بلد نیستم 4. مغزم کلاً از هر درسی پاک شده 5. خیلی وقته به خراب کردن یه امتحان نخندیدم . پس تصمیم گرفتم که شرکت کنم. به همه گفتم که اصلاً به من چه کار داریم ، من دوست دارم واسه شادی روحم شرکت کنم.

صبح ِ امتحان که شد به دوستم زنگ زدم که حوصله ندارم برم ،بیا و نریم. اونم در وصف اینکه اگه نریم عذاب وجدان میگیریم کلی سخن چیند. تلفن رو  که قطع  کردم با وجدان مربوطه شروع کردم به بحث که من تو رو پررو کردم، اگه من هر وقت حرف میزدی تو دهنت میزدم الان دردی که بعداً میگرفتی باعث عذاب من نمیشد و من وجدان درد نمیگرفتم. بازهم وجدان پیروز شد و رفتیم.

رسیدم اونجا دیدم فقط من بیکار نیستم که تو گل گرما برم سر جلسه . هم نوع من بسی زیادن.

برگه ها رو که دادن، من که مخم کلاً تعطیل بود هی به خانوم مراقب گفتم بذار برگمو بدمو برم گفت: نه . گفتم دارم میمیرم. گفتم میخوام آخرین لحظات زنده بودنم کنار خانواده باشم. گفت: نمیشه اینجا میمیری بعد که ساعت امتحان تموم شد جنازتو تحویل خانوادت میدیم.

بالاخره وقت امتحان تموم شد. آخییییییییییییییییییییییییییییییش. آزادی چه حالی میده.نیشخند

البته باید بگم که من جواب خیلی از سوال ها رو بلد بودم فقط واسه اینکه وقت دستگاه جواب خوان رو نگیرم ، جواب ها رو ننوشتم.سبز

 

 

   + مستان - ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۸

آخرین حدِ رو

چند وقت پیش یکی از آشناهای خیلی نزدیک بعد از چند سالی که یه دختر رو میخواست تصمیم گرفت بره خواستگاری دختر مورد علاقه.

خواستگاری انجام شد و قرار بله برون و روز عقد و ... گذاشته شد.

از فردای اون روز من گاهی در نقش نخودی و گاهی در نقش نخود آش به همراه عروس داماد واسه خرید این ور و اون ور میرفتم.

خریدها انجام شد و بقیة جاها هم وقت قبلی گرفته شد. من هم به دنبال لباس و ... واسه خودم میگشتم. همه چیز به خوبی پیش رفت تا اینکه یک روز قبل از روز مراسم، عروس خانم (به زبان عامه) دبه کرد.

چقدر که داماد بخت برگشته اصرار کرد و چقدر که خانواده داماد و حتی خانواده خود عروس با گریه و زاری به عروس اصرار کردن که از خر پیاده شو ولی از اونجاییکه مرغ یک پا داشت، عروس خانم رضایت نداد که نداد.

داماد بیچاره موند با اون همه هزینه ای که کرده بود و دلی که شکسته بود.

یه هفته ای از این قضیه گذشت و داماد و خانواده از حالت هیستریک در اومدن که تماسهای عروس خانم شروع شد و هر کسی رو که میدونست واسطه کرد که به داماد بگین بیاد منو بگیره. مارو میگی دهنامون وا مونده از پررویی این دخترتعجب.

آخه یه آدم چه قدر میتونه پررو باشه. با دست پس میزد، با پا پیش میکشید. من دلم میخواست خفش کنم داماد و خانوادش که جای خود دارند.

   + مستان - ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/٦

یک روز پر خطر

مشاهده یادداشت خصوصی

   + مستان - ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۳/۱