شوخی شهرستانی

نمیدونم قبلاً گفته بودم یا نه ولی الان میگم که بوبو خیلی شوخی شهرستانی (خرکی)  میکنه. هر چی هم بهش میگم از این شوخی ها نکن ولی فایده نداره. بیشتر شوخی هاش زدنیه. مثلاً وقتی با یه بچه بازی میکنه جوری بچه رو با شوخی و بازی میزنه که فکر میکنه یه آدم بزرگه. گفتن های من هم بی فایده است.

جای شما خالی دیروز هم رفت با من از این شوخی ها بکنه که اوضاع خراب شد. یعنی رفت با لگد بزنه بهم من رفتم دستم رو حایل قرار بدم که لگدش خورد به دستم و دستم تق صدا داد.

البته دستم در نرفت و نشکست ولی بد جوری مصدوم شدمنیشخند.

اینکه میگم مصدوم شدم چیز خاصی نیست فقط دیگه نمیتونم از دستم واسه بلند کردن وسیله و باز و بسته کردن استفاده کنم. خلاصه اینکه چیز نیست فقط یک دست شدمنیشخند

   + مستان - ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٢

استخاره

خواهر بوبو چند وقت پیش ازم خواسته بود که یه استخاره واسش بگیرم( نه اینکه خودم بگیرم ،زنگ بزنم یه آشنا واسش بگیره) و قرار بود کسی از این قضیه بویی نبره چون من رو به عنوان عضو معتمدوخنثی میشناسه. آخه بقیه اعضای خونه تقریباً با کارهاش مخالفن ولی من آدمیم که کلاً سعی میکنم خودم رو با همه وفق بدم و با کسی مخالفت نکنم واسه همین اکثر فامیل از کوچیک تا بزرگ یه جورایی باهام راحتن.

خلاصه اینکه ما این استخاره رو گرفتیم ولی استخاره گرفتن همان و سوختن همان. استخاره بد اومده بود( اونا دوست داشتن خوب بیاد) و آقایی که استخاره میگرفت یه تفسیری هم گفته بود البته بدون اینکه من حرفی بزنم و اینکه این تفسیر دقیقاً با نیت اینها میخوند.

من از روی رو راستی کل حرفی رو که اون آقا زده بود بهشون گفتم و اونها شاکی از این قضیه که چرا چنین حرفی زده و به من گیر داده بودن که مگه تو حرفی زدی؟ و من هم هی آیه و دلیل بیار که به جون خودم این آقا همیشه اینجوری استخاره میگیره.

بعد هم کلی گله و شکایت از این و اون کردن و من هم فقط سعی کردم یا تصدیق کنم یا آرام.

خلاصه اینکه یه جورایی کباب شدیم رفت. چون فکر کردن من این حرف رو از خودم در آوردم. آخه یکی نیست به اینها بگه تو که دلت میخواد یه کاری انجام بدی چرا دیگه واسه خودت نه تو کار میاری. خب انجام بده بره دیگه اینقدر هم منو حرص نده.

   + مستان - ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٩

خونه تکونی

پنجشنبه شب خونه دایی بوبو دعوت بودیم. نمیدونم اونجا بوبو جوگیر شده بود یا قرص کارکننیشخند خورده بود که اونجا مثل تراکتور کار میکرد. سفره مینداخت، تعارف میکرد، سفره جمع میکرد. خلاصه انقدر که اونجا فعال بود من شگفت زده شده بودم.

من هم تصمیم گرفتم از این روحیه برای خونه تکونی استفاده کنم. ازش خواستم که یه دونه دیگه قرص کارکن بخوره !! و به من هم تو خونه تکونی کمک کنه. صبح جمعه دیدم که قبل از من پاشده و رفته تو آشپز خونه و همه ظرفها رو بیرون آورده و میخواد آشپزخونه رو تمیز کنه. الحق بهم خیلی کمک کرد و قول داده که تا آخر بهم کمک کنه. من از همینجا دستشو میبوسمشیطان  .

پی نوشت:بعد از اینکه کامنتهای شما رو خوندم مخصوصاً با کامنت محمد ، تحت تاثیر جو قرار گرفتم و حس روراستیم گل کرد و رفتم خونه به بوبو گفتم: بوبو جان این پولی که داده بودی واسه تاتو رو بگیر. من تاتو نکردم. اون هم مردانگی کرده و پول را به خودم بخشید. و باید بگم که متوجه تاتو نکردن من نشده بود.

 

   + مستان - ٩:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱٤

دقت بالای بوبو

خواهر بوبو تقریباً دو سالی میشه که ابروهاشو تاتو کرده. امسال هم میخواست بره دوباره تاتو کنه که به من گفت همراهش برم. من هم به بوبو گفتم که بهم پول بده که برم خط چشم تاتو کنم. (البته قصد تاتو کردن نداشتم ، یعنی دوست دارم تاتو کنم ولی از دردش میترسم)

بالاخره با هزار مکافات و تهدید نیشخند ازش پول گرفتم که برم. در واقع یه جورایی جلوی خواهرش تو رو دربایستی موند که بهم پول داد چون از تاتو خوشش نمیاد.

توی راه برگشت به خواهر بوبو میگفتم که اگه من برم خونه اصلاً متوجه نمیشه که من تاتو نکردم فقط میگه مبارک باشه ولی اون میگفت نه دیگه اینقدرها هم بی دقت نیست. خلاصه ما رسیدیم خونه. ( من موقع بیرون رفتن هیچ آرایشی نداشتم، اینو گفتم که دقت بوبو رو بدونین) تا رسیدم بوبو گفت مبارک باشه. من هم تشکر کردم. یه کم که گذشت و مثلاً با دقت نگاه کرد گفت جدی تاتو کردی؟ من هم نگاش کردم و گفتم جدی نمیبینی تاتو کردم؟ گفت چرا قشنگ شده بهت میاد.

من که میخواستم برگردم خونه بهش پولشو پس بدم ولی وقتی دیدم اصلاً متوجه نشده بهش ندادم.

جالب اینجاست که از این ماجرا سه روز گذشته ولی هنوز متوجه نشده که من تاتو نکردم.

   + مستان - ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٩

داشتن یا نداشتن

دیروز رفته بودم دکتر زنان. یه خانومی اومده بود که مدام گریه میکرد و به دکتر التماس میکرد. التماس میکرد که خانوم یه کاری بکن. نگو باردار شده بود و نمیخواسته.

طفلی مثل ابر بهار اشک میریخت. میگفت یه کاری بکنید و این بچه رو بندازید ولی دکتر زیر بار نمیرفت و بالاخره به زور از مطب فرستادنش بیرون.

قبلش هم خانومی با حال زار اومده بود و میخواست بچه ای که تو شکش بود رو حفظ کنه.

یکی گریه میکنه میگه خانوم یه کاری کنید بچه ام بمونه، یکی گریه میکنه میگه تو رو خدا این بچه رو بکش. عجب روزگاریه.

   + مستان - ٩:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٥