من و بی قراری هام

توی جمعیت دنبالش میگردم. بالاخره میتونم پیداش کنم. یه باره تمام تنم داغ میشه. همش میترسم از صورتم که دلم رو لو بده.

میخوام حواسم رو پرت کنم ولی دلم رو نمیتونم.  دلم درست سمت اون میچرخه.

اونم با نگاهش دنبالم میکنه. توی یه صحنه چشم تو چشم هم میشیم. سرمو میندازم پایین تا سرخی گونه هامو نبینه اما دلم  درست تو چشماش زل زده.

به ناچار میگذرم و تنهاش میذارم.

حالا....

من  موندم و یه دل که همش بی قراره.

   + مستان - ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٢٠

دقت زیاد

چند وقتی بود که فکر تغییر و تحول افتاده بود به جونم ولی نمیدونستم چکار کنم. نمیخواستم موهامو رنگ کنم چون قصد دارم بلند که شد فر کنم. واسه همین تصمیم گرفتم چتری هامو کوتاه کنم. چتریهام بلندیش به زیر چونه م رسیده بود ، کوتاهش کردم تا بالای ابرو. خوش و خرم از این تغییر میرم حموم و برمیگردم. بوبو میاد خونه میگه مبارک باشه.منم ذوق زده از اینکه متوجه تغییرم شده. هنوز توی ذوقم که میگه : حال کردی متوجه شدم موهاتو رنگ کردی نه؟ من هم خندم گرفته هم لجم دراومده.

میخندم میگم : خوشرنگ شده

بوبو:خیلی خوب شده.

من: رنگش بهم میاد

بوبو: اره خیلی بهت میاد

من: یه رنگ دیگه میذاشتم بهتر نبود

بوبو: مثلا چه رنگی

من: قهوه ای روشن

بوبو: نه بابا . قهوه ای روشن چیه. همین رنگ قشنگتره.

حالا من دارم منفجر میشم از حرص. میدونستم اگه بهش بگم که موهامو رنگ نکردم و فقط کوتاه کردم ،میگه من میدونستم و داشتم اذیتت میکردم. واسه همین با  برادرزادم فکرامونو گذاشتیم روهم که از زیر زبون بوبو بکشیم که متوجه شده یا نه.

برادرزادم: رنگ موهای مسی چقدر داغون شده

بوبو: آره ولی من بهش گفتم قشنگ شده. دیوونه ام بگم بد رنگ شده.

این حرفا توی خلوت زده شده و من دارم میشنوم. بعد که برادرزادم بهش میگه مسی موهاشو کوتاه کرده میاد پیشم میگه : یعنی هم موهاتو هم رنگ کردی موهاتو؟

حالا دیگه دلم میخواد خفش کنمعصبانی

   + مستان - ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/۱۸

مانی و عکاسی

حدود یه ماه پیش قرار شد که مانی رو ببرم عکاسی که ازش عکس بگیرم. از بس این بچه غرغرو و لوسه همش وحشت داشتم واسه رفتن. اون روز ظهر که از سرکار برگشتم بردمش حموم و غذاشو دادم و طبق معمول همیشه انداختمش روی پام تا بخوابه. سه ساعت تمام روی پام بود که مبادا حاج آقا از خواب پاشه و بداخلاق بشه و توی عکاسی حالمون رو بگیره.

بالاخره رفتیم آتلیه. با خودم دو نفر دیگه رو هم برده بودم که بتونیم نگهش داریم و بخندونیمش که شاید عکاس بتونه عکس بگیره.

آقاهه اول فکر کرد این مثل همه بچه آدمهاست و با دوتا پیش پیش  کردن و صدا در آوردن میخنده ولی دید فایده نداره. به ماگفت بیاین پشت سر من وایستین و بخندونینش. جای شما خالی ما خودمون رو پشت سر عکاس فر دادیم تا آقا مانی یه لبخند به لباش میومد. یعنی عکاسه از دست ما روده بر شده بود ولی مانی هراز گاهی یه لبخند میزد.

توی یه عکس مانی رو نشوندن روی لبه یه پنجره. خانوم عکاسه از پشت مانی رو نگه داشته بود. مانی اول یه کم غرغر کرد که خانومه ولش کنه وقتی دید فایده نداره شروع کرد به زدن خانومه. حالا ما داریم از این طرف از این کار مانی میخندیم . خانومه از اون طرف داره داد میزنه من نمیتونم اینو کنترل کنم. خلاصه داستانی داشتیم.

موقعی که رفتم عکسهارو انتخاب کنم با دیدن من یه لبخندی زدن و گفتن چهره بچه شما همیشه توی ذهن ما هست. آخه اینم بچه است که ما داریم. والله

ولی عکسهاش جالب شد. خوشمان آمد. اینم عکس کنار پنجره اش. حالا بقیه عکسهای اعجوبه ام رو بعداً میذارم.

   + مستان - ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٦/٤

اینترنت

چند وقت پیش که با دوستان دور هم جمع شده بودیم ،حرف از اینترنت همراه اول شد و اینکه چه جوریه و ....

حالا من که آلزایمر دارم این حرف توی ذهنم موند تا بالاخره وسوسه داشتن اینترنت موبایل افتاد تو سرم و بیرون هم نرفت. اونم چه افتادنی که نصفه شبی زنگ زدم به دوست جون که چه کار باید کنم؟

دوست جان هم راهنمایی کرد و منم بی جنبه همون موقع فعالش کردم ولی هنوز وصل نشده بود. صبح فردا دیدیم که بععععععععللللللللله اینترنت دار شدیم. ما هم خوش و خرم از این قضیه وارد سایت ها شدیم. شب که شد رفتم تو سایت همراه اول ببینم قبضم چقدر اومده، دیدم که گند زدم در حد لالیگا. با خودم عهد کردم که دیگه استفاده نکنم. با صحبتی که که با دوستان داشتم متوجه شدم که من بسته اینترنتی نخریده بودم واسه همین پول موبایل زیاد شده بود.

خلاصه یه روزی با خودم مقابله کردم ولی باز دیدم نمیتونم مقاومت کنم. بدجور رفته بود تو مخم این قضیه. با یه حساب سر انگشتی دیدم که اگه یه بسته هزار تومنی بخرم پول موبایلم اونقدر نمیاد و بوبو جان منو از غرغر نمیکشه. پس بسته رو خریدم.

با خودم گفتم حالا که یه روز اعتبار داره بذار خودمو تو اینترنت خفه کنم ، هنوز یه نصفه روز نگذشته بود که باز رفتم تو سایت همراه اول دیدم که بععلههههههه قیمت اینترنتم شده دو برابرنیشخند . تازه فهمیدم که محدودیت داشته.

باز تصمیم گرفتم استفاده نکنم اما دوباره وسوسه اومد سراغمو این دفعه بسته یه ماهه خریدم.نیشخند

حالا دیگه قبض موبایلم اگه بیاد بوبو منو میکشهنیشخند. خواستم قبل از مردن ازتون حلالیت بطلبم.

از دوستانی که منو واسه خرید اینترنت راهنمایی کردن هم تقاضا میکنم اول جنبه آدمها رو در نظر بگیرن بعد راهنمایی کنن. یکی مثل من بی ظرفیته. خوب  عزیز من طرف مقابلت رو ببین بعد راهنمایی کن دیگهنیشخند

   + مستان - ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/٤/۱

من و مانی

اگه بخوام از این مدت که نبودم تعریف کنم باید بگم که در واقع همش به بچه داری گذشته. همچنان خونه ی مامان اینا اتراق کردیم.چیه خوب؟ چرا اینجوری نیگاه میکنیننیشخند نمیرسم به کارهام واقعاً.

صبح ها ساعت 5:30 تا 6 بلند میشم از خواب. شیر میدوشم،لباسهای مانی رو جمع میکنم، غذاشو گرم میکنم اگه لباس و چیز شستنی داشته باشه میشورم و بعد آماده میشم واسه رفتن سر کار. اگه مانی توی این مدت بیدار نشده باشه که خیلی خوبه ولی اگه بیدار شده باشه همه ی اینکارها با آهنگ نق نق مانی همراهه. نق میزنه که بغلم کن. خلاص تا بیام بهش غذا بدم و به خودم بجنبم میبینم که ای دل غافل ساعت از 8 هم گذشته و باید برم سرکار.

از سرکار هم که برمیگردم باید یه خورده آقا رو توی کوچه و حیاط بگردونم و باز غذا دادن و ...

کل روزم اینجوری تقریباً میگذره.

مانی عاشق بیرونه و عاشق دیدن بچه ها در حال بازی فوتبال. من و مانی هم از بس موقع بازیشون رفتیم توی کوچه اونا دیگه قشنگ مانی رو میشناسن و باهاش بازی میکنن. دیروز یه شیرین کاری کردم. گذاشتمش توی روروک و بردمش توی کوچه. جا تون خالی یه حالی میکرد که خودش میتونه بره سراغ بچه ها.

گاهی اذیتم میکنه ولی وقتی میخوابه و میخنده همه چیز یادم میره. زندگی بدون اون بی معنیه.

همش فکر میکنم از این بچه هاییه که صبح میره تو کوچه و شب با کتک برمیگرده خونه یا اینکه با سوسک و ملخ دنبال من میکنه . اون موقع قیافم باید دیدنی باشه.

پ ن: بوبو جان همچنان به کار ساختمان سازی مشغوله. انشالله تا 5 یا 6 ماه دیگه تموم میشه.

   + مستان - ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۱٠

چهارشنبه سوری من و مانی

چهارشنبه سوری امسال رو با مانی جشن گرفتیم. مانی واسمون خوب آتیشی سوزونده بود. یه آتیشی که چند نفری هم نمیتونستیم از روش بپریم.

آخه مانی دوشنبه واکسن چهار ماهگی زده بود. اون شب تا صبح ناله کرد و بیدار بود . صبح سه شنبه چون من باید میرفتم سر کار ، مانی رو سپردم به مامانم. ظهر که برگشتم خونه دیدم تقریباً مامانم به خودزنی افتادهنیشخند . بیچاره از صبح که مانی رو گذاشته بود رو پاش تا موقعی که من برگردم نتونستی بود بذارش زمین. یعنی نه اینکه نتونسته باشه ، گل پسر من اینقدر که ناله و گریه میکرده نمیذاشته.

همش با خودم میگفتم خوب دیگه تموم شد ناله کردن هاش ولی زهی خیال باطل. انقدر گریه کرده بود که دیگه سر درد گرفته بودم . شب که شد گریه کردنهاش بیشتر شد. طفلی گوله گوله اشک میریخت. سرم داشت از درد منفجر میشد ولی هرکاری میکردیم ساکت نمیشد. به ناچار رفتم خونه داداشم که چندین نفری باهم نگهش داریم ولی بازم فایده نداشت.

دیدیم ساکت نمیشه رفتیم توی ماشین نشستیم و یه کم چرخیدیم ولی فایده نداشت. بوبو بغلش کرده بود رفته بود توی کوچه از این ور کوچه میدوید میرفت اون طرف و باز برمیگشت ولی بازم بی فایده بود. یعنی اصلاً صداش قطع نمیشد. من که گوشهامو گرفته بودم و نشسته بودم و حرص میخوردم.

بالاخره بعد از دو ساعت یک روند گریه کردن کم کم صداش قطع شد و خوابید.

خلاصه خواستم بدونید که من از روی چه آتیشی پریدم و چه جوری چهارشنبه سوری رو گذروندم.

   + مستان - ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱٢/٢٤

من و مانی 2

میخوام بنویسم ولی چون چند وقته نیومدم همه چیز یادم رفته. نمیدونم باید چه جوری شروع کنم. مغزم هنگ کرده. البته قبلتر ها هم خوب نمینوشتم ولی الان کلاَ دیگه انگار فراموش کردم همه چیزو. اگه زیاد متوجه نشدین همین الان ازتون معذرت میخوام.

مانی چند روز دیگه سه ماهش تموم میشه اما من هنوز چترم خونه مامان اینا پهنه. البته فکر نکنین که من آدم چتربازیم ها نههههههههههههه اینطورا نیستنیشخند اونا نمیذارن من برم خونه خودموننیشخند.

خونواده ی ما با اینکه پر جمعیتن ولی همه بچه دوستن. اینم که حسابی خودش رو تو دل همه جا کرده. خونواده بوبو که دیگه واسش غش و ضعف میرن. با اینکه خونه مامانم هستم ولی صبح ها که میام سر کار ، انقدر که خواهر بوبو اصرار میکنه که نگهش داره میبرمش خونه اونا. مادر بوبو هم هر روز صبح شال و کلاه میکنه که بره پیشش و تا وقتی که من از سر کار برگردم همون جا میمونه. خواهرهای خودمم که همه عاشقشن و تقریباً یا هر روز دیدنش میان یا زنگ میزنن و خبرش رو میگیرن.

واسه همین تحویل گرفتن های زیاد این آقا پسر ما لوس تشریف دارن. اصلاً از سبیلهای پشت لبش هم خجالت نمیکشهنیشخند

اول که به دنیا اومده بود کچل بود ولی سبیل داشتنیشخند تصور کنین که چه دکوری بوده. الان تازه داره موهاش در میاد ولی سبیلهاش هنوز پا برجاست. همه میگفتن این موها میریزه ولی همه دروغ بود. شاید واسه عید سبیلهاشون تیغ بزنمنیشخند.

در مورد اخلاقش هم بگم که از الان معلومه هم خیلی زورگوئه هم خیلی فضوله. آخه وقتی یه کاری رو دوست نداشته باشه انقدر غر میزنه که مجبور بشیم باب میلش عمل کنیم و وقتی هم بغلش میکنیم انقدر با دقت همه جا رو نگاه میکنه که انگاری داره نقشه میکشه واسه بعدها که چه جوری خراب کنه همه چیزو.همش میترسم 4 روز دیگه هیشکی جواب تلفنمو نده. با خودشون میگن که باز مسی با پسر فضولش میخواد بیاد.

بعضی شبها هم که انقدر جیغ میکشه مجبور میشیم بریم ماشین سواری تا اینکه آقا بخوابه.

ولی در کل عاشقشم.

   + مستان - ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٢

اینم عکس مانی ِ من با کلاه دخترونه

مانیِ من

   + مستان - ۸:٤٩ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱۱/۱٠
← صفحه بعد